فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

۲۷ فروردین

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۸ ق.ظ

وقتی از رفتن حرف می زنم، غم عظیمی وجودمو می گیره، با این که هیچ علاقه و پایبندی ای به هنجارهای جامعه م ندارم و به شدت بهشون نقد دارم. آیا وطن پرستی توی این اوضاع و شرایط کار عقلانی ای هست؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۸
مجسمه ی متحرک

مرز بی حسی

پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ق.ظ

بی حس شدم، سِر شدم. هیچ علاقه و انگیزه ای برای رابطه عاطفی جدید ندارم. حتی موقع خوابم دیگه اون کسانی که بهشون احساس دارم رو توی ذهنم فانتزی سازی نمی کنم. دیگه خودمو توی بغل هیچ مرد یا پسری تصور نمی کنم. همه ی دوستای پسرم برام حکم افراد بدون جنسیت رو پیدا کردن. این احتمالا نتیجه ی روابط بی سرانجامه.

اما همچین بدم نیست، مثل یه آدم آهنی فقط به خودت فکر می کنی و کار می کنی.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۰
مجسمه ی متحرک

جوک های دوران بچگیم

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۲۷ ق.ظ

برای این که نرخ دلار یه کم یادمون بره...

* مورچهه می ره تو کون فیله، فیله بهش می گه تو کون من رفتی چی کار کنی؟ مورچهه می گه اومدم چس فیل بخورم.

* دوتا پسر داشتن باهم حرف می زدن یهو یکیشون از اون یکی می پرسه “بابات دُکون داره؟” می گه نه “یه کون” داره.

* دختره با مامانش می ره حموم، مامانه یهو می گوزه، دختره می گه اووو اوووو به بابا می گم! اووو اووو به بابا می گم! مامانه هم می گه اگه قول بدی به بابا نگی برات یه پیرهن خوشگل می خرم. دختره قبول می کنه، مامانه پیرهنو می خره، دختره می پوشه می ره مهمونی همه می گن چه خوشگله و آخر سر جلوی همه اعلام می کنه که "این پیرهنو که می بینید تنمه حاصل گوز ننمه".

* جنگ بین میوه ها در می گیره. خیاره کشته می شه، پرتقاله داد می زنه به گوجه می گه "حاجی سیدتو کشتن". 

* گوجهه از خیابون رد می شده ماشین می ره روش رب می شه.

* یه چینیه و پرتغالیه داشتن می دویدن یهو می خورن بهم، چینیه می شکنه، پرتغالیه نصف می شه.

بله، اینارو برای خودمون صدها هزار بار می گفتیم و احساس باحالی مفرط می کردیم از این جوکای خنک. 

#الکی_بخندیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۷
مجسمه ی متحرک

یک کلمه حرف حساب

پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ
دوستان عزیز، اون دست از افرادی که بالغ بر بیست بار اکانت اینستاگرام و تلگرام می سازند و دیلیت می کنند... و دوباره می سازند و دیلیت می کنند و قطعا شما هم حداقل یک نمونه در اطراف خودتون دارید، به قاطعیت می تونم بهتون بگم که شخصیتاً و در خیلی از ابعاد اخلاقیشون افراد نامتعادلی هستند که یک وقت از سوراخ سوزن تو می رن و یک وقتم از در دروازه تو نمی رن. یک روز صبح بلند می شن مومن و خداپرستن، یک روز صبح بلند می شن بی خدا و کافرن. تنها چیزی که روی این افراد نمی شه باز کرد حسابه و ترجیحا از این قبیل افراد دوری کنین چون جایگاه خودتون رو در مقابل این افراد هیچ وقت نمی تونین پیدا کنین.
همین رفتارای کوچیک و به ظاهر بی اهمیت به نظرم نشونه های بزرگی از خود درگیری می تونه باشه.

پ.ن: کات موفقیت آمیزی بود. با امیر قرار شد دوست معمولی باقی بمونیم، بدون رابطه ی عاطفی.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۵
مجسمه ی متحرک

٩ فروردین

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ق.ظ

از سفر اول برگشتم و در حال حاضر در سفر دوم هستم. هر دو جا برام آشنا و دوست داشتنی هستن و یه جورایی تعطیلات نوروز برام گره خورده به سفر به این دو جا. بهم خوش می گذره... اما وقتی برگردم باید به استقبال تموم کردن رابطه ی عاطفیم برم، رابطه ای که از آذر ماه توش هستم و از همون اولش هم تیکه ی من نبود. فعلا بینمون سکوت برقراره و من حس می کنم این سکوت علامت پایانه. امیر هم مطمئنا به این نتیجه رسیده که نمی تونه منو تبدیل کنه به اون چیزی که خودش می خواد، ما حقیقتا متفاوتیم و این رابطه رابطه بشو نیست. 

بهم خوردن این رابطه طبیعتا برام کمی تلخه، اما خوشبختانه خصوصیت خوبی که دارم اینه که روابط ناکامم رو به چشم یک تجربه و درس نگاه می کنم و چندان براشون سوگواری و عزاداری نمی کنم. 

علاوه بر این داستان، این روزا هم سالگرد رابطه م با اون امیره... آدمی که لیاقت احساس و عاطفه رو نداشت و همه ی هم و غمش زیر نافش بود و بس. 

حقیقتا آدما مثل آب خوردن میان و میرن... میرن... جوری که انگار هیچوقت نیومده بودن و چه راحت اون بتی که ازشون احیانا ساخته بودیم متلاشی می شه و نقاب از چهره ی منحوسشون میفته... و تازه دوزاریمون میفته که اینا هم یه گهی مثل بقیه ن.

یه جمله ای هست که می گه یه رابطه ی بد حداقل اینو بهتون می فهمونه که چه چیزایی رو توی رابطه ی ایده آلتون نمی خواین.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۴
مجسمه ی متحرک

٩٧ هم از راه رسید

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ

سال نوی همتون مبارک، امیدوارم سالی باشه که کمتر مطالب منفی اینجا بنویسیم و از شادیا و تجارب خوبمون بنویسیم! 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۶
مجسمه ی متحرک

٢٠ اسفند

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ

چیزی که مطابق باورها و سلیقه هاتون نیست رو بهش نگید "انحراف" یا "مرض".

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۲
مجسمه ی متحرک

محاله که چنین جمله ای را نشنوید

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ

فکر می کنم این جمله فراگیر باشه و احتمالا شما هم باهاش چند باری مواجه شدین. کافیه یه عادت یا حساسیت خاصی داشته باشید، مثلا توی لیوان دهنی آب نخورید یا مثلا از این که کسی بدون در زدن بیاد تو اتاقتون بدتون بیاد و یا هر عادت و حساسیت دیگه....محاله که با اراجیف و خزعبلاتی از این قبیل که "تو شوهر کنی می خوای چی کار کنی با این اخلاقت؟!" یا "کسی که می خواد باهات ازدواج کنه باید چی کار کنه؟!" مواجه نشید. اولا که تمام چارپایان روی زمین مدفوع کنن توی مغز و دیدگاه خرابتون که ازدواج فقط شده براتون سوژه، دوما من همینی که هستم و اون یابویی که می خواد بیاد سمت من باید همینطور که هستم منو بپذیره. نمی خواد؟ راه باز جاده دراز هرررررری.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۴
مجسمه ی متحرک

نمایشگاه نقاشی استادم

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

من چم شده بود؟ روز اختتامیه نمایشگاه استادم تا از در اومد تو پریدم بغلش و زدم زیر گریه، مریض شده بودم؟ دیوانه شده بودم؟ سر ریز احساسات بود؟ عقل و بارمو از دست دادم و باید بخوابم تیمارستان؟؟؟ خدایا چرا همچین شد؟ یه آن انگار هیچکس نبود...هیچکس حتی استادم، فقط خودم بودم و خودم و خودم و یه اسب افسار گسیخته... رم کرده... نابود شده.

هنوز نشستم توی نمایشگاه و دارم این متنو می نویسم. مجنون شدم. مجنون.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۳
مجسمه ی متحرک

ریدم به... 1#

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ
خب، اولین شماره ی “ریدم به...” اختصاص داره به خواستگارم. ریدم به خواستگارم که در آستانه ی ۳۵ سالگی یهو یادش افتاده باید ازدواج کنه و “نیاز روحیشو” ارضا کنه. ریدم بهش... چون که قبلش هر گهی خواسته خورده، با ۱۰۰۰تا دختر بوده و به قول خودش انقد مشروب خوری کرده که لکنت زبان گرفته بوده و انقد سیگار کشیده بوده که ریه ش شده بوده دود کش و وقتی به آستانه ی سی سالگی رسیده این عن خوریا رو گذاشته کنار و فهمیده اینا واسه فاطی تنبون‌ نمی شه! موش بخورتت! ناز بشی الهی! چقدر تو با تقوایی! حالا هم با ژست کسشر همه چی دانیت نشستی روبروی من، ۱۰ سال از خودت جوونتر و ننه ت منو پیدا کرده برات!
من با مشروب خوردن و سیگار کشیدن و دوست دختر داشتن هیچ مشکلی ندارم، گذشته ی هر آدمی هم به خودش مربوطه. من با متزلزل بودن و یهو تغییر فاز دادن مشکل دارم! چطور تا سی سالگی ماتحت زندگی مدرن و آزادو پاره می کنن و همچین که به ۳۵ می رسن موش میفته تو تنبونشون که ننه م بره برام یکیو پیدا کنه و غش می کنن در دامن سنت و آداب و رسوم! هیچ اشکالی هم نداره اگه کسی بخواد سنتی ازدواج کنه اما انصافا جوری رفتار کنیم که همه چیمون به همه چیمون بیاد... کسی سنتی می تونه ازدواج کنه که در زمان مجردیش آدم خویشتنداری بوده و کلا چارچوب داشته، نه مثل این آقا. آقای ش، ریدم بهت... و تو و اون ننه ی کوته فکرت و اون فلسفه خوندنت و مهندس بودنت تشریف بیارید تو کون بنده. گوزوی متزلزل... اگه سبک زندگیت قبلا این بوده محکم پاش وایسا و قبولش داشته باش و بهش احترام بذار، نه این که ازش فرار کنی. خوشحالم که زدم تو پوزت و بهت فهموندم که نمی شه هم خرو داشت و هم خرمارو... امثال تو البته کم نیستن. ریدم بهت... ریدم به هرچی آدم روتوش شده ی کسشر و تخمیه.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۴
مجسمه ی متحرک