فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

نامه ای به جفت نداشته ام...

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ب.ظ

اکثر مواقع سعی می کنم تورو نادیده بگیرم و وانمود کنم که تنهایی از پس همه کار برمیام و می تونم این همه بحران و ناملایمت رو پشت سر بذارم و در نهایت وقتی هم که به موفقیت رسیدم می زنم رو شونه ی خودم و با افتخار می گم "آفرین! الحق که فمینیست خفنی هستی و تو عمل اینو نشون دادی نه با حرف که باد هواس!"

از این که تا به امروز آدم رابطه ی جدی نبودم و خودم به تنهایی خیلی ماجراها رو پشت سر گذاشتم بدون این که دستم توی دست تو باشه به خودم بالیدم... و از این که مثل اکثر دخترا نبودم که چشم طمع به جیب و پول تو و یا هر پسر دیگه بدوزم و منتظر باشم تو یا هر آقای دیگه ای با "گرین کارت آمریکا" منو سوار اسب سفید کنه و ببره اونور آب خوشحال بودم چون با همه ی وجودم اعتقاد دارم که آدم اگر چیزی رو می خواد باید با قابلیت ها و توانایی خودش بره و به دستش بیاره نه این که منتظر باشه یکی دو دستی تقدیمش کنه.

آره...همیشه توی هر مرحله از زندگیم خودمو تنها و بدون تو تصور کردم، حتی در آینده ی نه چندان دور...توی یه خونه ی فسقلی که طبقه ی آخر یه آپارتمان چند طبقه ست،  پر از کتاب و تابلوی نیمه کاره ی نقاشی و مجموعه عکسایی که گرفتم و احتمالاً سرگرم یه تجربه ی جدیدم که فیلم سازی باشه. خونه م شاید توی شهر خودم تهران باشه یا این که توی یه کشور دیگه س...اما هرجا که باشه تنهام... بدون تو. از این که خودمو توی یه لحظه از موفقیتی که این همه سال انتظارش رو می کشیدم تصور کنم توی دلم یه قلقلک خوشایندی میاد و از این که تنها و بدون پشتیبانی و همراهی تو به این موفقیت رسیده باشم اون قلقلک صد برابر خوشایند می شه. همیشه نظرم این بوده که موفقیتی که بدون اشک و بغض در تنهایی به دست بیاد و یکی همراهیت کرده باشه همچین اسمش "موفقیت" نیست... نظرم زیادی خشنه احتمالاً و یا شایدم زیادی شعاری.

نمی دونم با اومدن تو توی زندگیم این اخلاقم رو کنار خواهم گذاشت یا نه ولی بهرحال چیزی که عادت شده و ترک عادت یه کاریه کارستون. من بیشتر دوستام پسرن و اصولاً دوست دختر خیلی کم دارم. نمی دونم... شاید دنیای دخترا برام بیش از حد بیگانه س (بهتره نگم که سطحی و احمقانه س). خیلیاشون از من خوششون میاد و دوست دارن که دوستیمون عاطفی بشه، با بعضیاشون خیلی کم معاشقه داشتم اما به قول همون جمله ی کلیشه ای "اونی نبودن که باید باشن".

دروغ چرا، از این که عده ای با من باشن و باهاشون رفاقت کنم ولی در عین حال هیچکدوم رو جدی نگیرم و توی زندگیم نیارم و به اصلاح "اسم کسی  رو روی خودم نیارم" خوشم میومد. خیلی وقتا با خودم می گفتم که با همین رفاقت ها و علاقه ی زیادی که به کار و فعالیتم دارم می تونم بدون تو تا آخر عمرم زندگی کنم.

هنوزم این گرایش در من زیاده که مستقل بمونم و تورو اصلاً راه ندم توی زندگیم، اما اعتراف می کنم که خیلی شبا پیش اومده که وقتی سرمو روی بالشت می ذارم راجبت کنجکاوی می کنم...این که تو هم داری به من فکر می کنی؟ تو هم از این که هی با دخترای مختلف رفاقت کنی اما خلا عاطفیت همچنان پا برجا باشه خسته شدی؟ تو هم هیچکدوم از دخترای اطرافت ایده آلت نیستن و گاهی به جایی می رسی که احساس احمق بودن می کنی از این که با کسایی می ری بیرون که هیچ یک از نیازهای عاطفیت رو برطرف نمی کنن و صرفاً رفیقتن؟ تو هم گاهی به این نتیجه می رسی که زندگی سختتر از این حرفاس که تنهایی آدم از پسش بربیاد؟

با خودم به این سوالات فکر می کنم و می بینم که دست راستم دست چپم رو گرفته و روی تخت یک نفره م نشستم و سرمو تکیه دادم به بالشتم و تورو تصور می کنم کنارم که دارم خیلی دست و دل بازانه بهت ابراز احساسات می کنم و دارم تلافی همه ی اون خساستایی که در ابراز علاقه به آدمای قبلی به خرج دادم رو درمیارم.

به تو فکر می کنم... اعتراف می کنم که به تو فکر می کنم و مجسمت می کنم.





۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۲
مجسمه ی متحرک

زنان عربستان

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ
چند روزیه که برای زنان عربستان رانندگی آزاد شد و من بعد از شنیدن این خبر احساس کردم خواهرای نداشته م به یه پیروزی بزرگ دست پیدا کردن و قلباً براشون خوشحال شدم. یاد ویدئویی افتادم که چند سال پیش یه زن عرب از خودش منتشر کرد در حالی که داشت رانندگی می کرد و همون ویدئو باعث شد که روانه ی زندان بشه. اون زمان با دیدن اون ویدئو، با این که هنوز می دونستم راه درازی در پیش دارن برای رسیدن به این حق، بازم خوشحال شدم، چون اون زن خطر کرد و در حد خودش سعی کرد یه ناممکنی رو ممکن کنه و به همجنسان خودش آگاهی ببخشه. آگاهی ای که پیش شرط به دست آوردن هر جور آزادیه.
حالا این حق رو بلاخره به دست آوردن و این مدت هم توی شبکه های اجتماعی عکس ها و فیلم های زیادی دست به دست شد در این مورد. فیلمی که در اون مردای عرب زنان و دخترانشونو از ماشین می کشیدن بیرون به زور و نمی ذاشتن رانندگی کنن... و در مقابلش عکسای سلفی دسته دیگه ای از مردای عرب که با یه لبخند پهن و دلنشین روی صندلی کمک راننده نشستن و زنشون یا خواهر یا مادرشون در حال رانندگیه. مسلماً برخوردی که توی اون ویدئو با برخی زنان شد قابل پیش بینی بود. هیچ اصلاحاتی یکباره و یکدفعه صورت نمی گیره و جامعه ی مردسالار دینی و سنتی عربستان هم یک شبه تغییر نمی کنه و تبدیل به مهد آزادی زنان نمی شه. قطعاً نیاز به زمینه سازی و فرهنگ سازیه تا اون آزادی مورد پذیرش واقع بشه.
و اما اون عکس های سلفی مردان در کنار زنان عرب در حالی که زنان می رونن چطور؟ این به وضوح نشون می ده که جامعه ی عربستان یک جامعه ی یک دست نیست و همه ی مردانشون از دم "متعصب و جاهل" نیستن و هستن مردانی که از این آزادی زنان استقبال کردن. اصولاً هیچ جامعه ای یک دست نیست و در اون اندیشه ها و رفتارهای متفاوت و متنوعی دیده می شه. این که ما عربستان رو مهد سرکوب و افراط بدونیم غلطه... این محصول بازنمایی رسانه هاس که یه جامعه رو جور خاصی به مخاطبان نشون می ده و مخاطبان هم چون شناخت کافی از لایه های مختلف اون جامعه و فرهنگش ندارن به یه تفکر "صفر و یکی"، "همه یا هیچ" و یا "سیاه و سفید" دست پیدا می کنن که غلطه غلطه غلطه! این ناشی از ناآگاهی و عدم شناخته که بگیم "همه ی مردان اون جامعه از دم خر متعصبن" و یا "همه ی مردان اون یکی جامعه از دم روشنفکر و آزادمنش هستن". توی ناف خود دانمارک هم فرد متعصب پیدا می شه ولی به شیوه و سبک و سیاق متفاوتی. این کلی نگاه کردن و سیاه و سفید دیدن متاسفانه توی همه ی ملت ها دیده می شه و معدود افرادی هستن که این نگاه رو به واسطه ی مطالعات و تحقیقاتی که داشتن کنار گذاشتن و واقع بینانه به جوامع نگاه می کنن. رسانه ها عموماً منبع خوبی برای شناخت لایه های مختلف یک جامعه و دادن یک نگاه واقع بینانه به ما نیستن، چرا که جانبدارانه و سیاسی هستن.
یادمه یکی از استادام که یه خانوم بسیار باسواده به یه کشور اروپایی رفت و توی یه کنفرانس سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی خیلیا ازش پرسیدن "مگه شما خانوما توی ایران اجازه دارین درس بخونین؟!!"
بله! تا این حد نگاه یه غربی به یه شرقی فرودستانه و احمقانه و کلیشه زده س! چرا؟ چون اطلاعات درستی از جامعه ی ما نداره و زحمتی هم نداده به خودش که کمی از ایران و سایر کشورای شرقی بدونه و فقط اکتفا کرده به رسانه ها.
کلیشه ها رو کنار بذاریم و خودمون بریم به دنبال واقعیت... مسلماً واقعیتی از جنس دیگر و خلاف تفکرات قالبی ما ما رو شگفت زده خواهد کرد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۵
مجسمه ی متحرک

گنده گوزی

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

گنده گوزی، عارضه ی رایج ما ایرانیان که در هر صنفی هم به وفور دیده می شه. از هنرمند عکاسش گرفته تا بقالی سر کوچه. کسی که میاد می گه همه خرن از دم و هیچکس هیچی حالیش نیست و فقط من حالیمه و میاد داستانایی سرهم بندی می کنه که تهش این درمیاد که "همه تو کف نبوغ و دانش و مهارت منن"، بدونین که نه تنها هیچ گهی نیست بلکه از کمبودهای جدی روحی و روانی رنج می بره و می خواد این عقده های خودشم به شما منتقل کنه.

خسته م، از این دارالمجانینی که یه مشت آدم با ذهن و درون مسموم دارن توش زندگی می کنن. خداوکیلی یه کم به خودتون بیاین و دست از این ناسیونالیست بازی های مزخرف بردارید و از تمدن ٢٥٠٠ ساله ی کوروش و داریوش حرف نزنید... ما جداً مشکل داریم و هیچی هم برای افتخار کردن نداریم. خودمون باید خودمونو بکشیم بالا با تلاش خودمون نه این که بشینیم کنج خونه و تو خریت خودمون بمونیم و به تمدن قدیممون (که هیچ جای افتخار هم نداره) ببالیم. الانو دریابیم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۵
مجسمه ی متحرک

سم و سموم

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۷ ب.ظ
پریشب انقد خوابای هجو و در هم بر هم دیدم که صبح می خواستم این مغزمو از پنجره پرت کنم بیرون.
صحنه های بی ربط و باربط که مشخصاً حاصل ذهن از هم پاشیده ی خودم در بیداریه...
یه صحنه از خوابم این بود که یه مرداب بزرگ بود که توش یه سری حیوون مثل مار و لاک پشت و یه جور تمساح کوچیک بود و من از بالا داشتم نگاه می کردم که یهو دیدم یکی از بچه های فامیلمون که کلاس سوم دبستانه با پای خودش رفت توی مرداب...خیلی عادی...منم با خودم فکر می کردم واقعاً چرا این کارو کرد؟ توی این آب کثیف که کلی حیوون توشه که می تونن خطرناک باشن انقد راحت قدم گذاشت؟ خیلیم راحت زیرابی رفت و دیگه بالا نیومد...
یه صحنه ی دیگه ی خوابم این بود که یه جایی مثل یه سالن بزرگ بود که که هر قسمتش یه خونواده یا یه اکیپ دوست بودن که برای خودشون جشن می گرفتن ولی هیچ نوری نبود به جز نور شمع هایی که خودِ آدما روشن کرده بودن. خودم هم بودم و بعضی از فک و فامیلامون. لباس سنگینی تنم بود مثل لباس عروسی، سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مردی که نمی دونستم کیه... استرس داشتم چون احساس می کردم همه براشون سوال می شه که این کیه کنار تو.
صحنه های دیگه ای هم بود که کاملاً بهم بی ربط بودن و به زور توی ذهن من بهم سنجاق شده بودن...
توقع داشتم که دوباره همچین خوابای هجوی اون شب بیاد سراغم، چون روزش علارغم این که روز خوبی بود ولی مواجه شدن با یه آدم منو بدجور بهم ریخت.
جلسه ی دفاع یکی از بچه های ورودی قبل ما بود که با چندتا از دوستام رفتیم. دفاع خوبی بود و خیلیم شلوغ بود. بعد مدت ها تجدید خاطره کردیم و حس کردم جداً روزای خوبی بود که من دوست داشتم زودتر تموم شه. ولی همیشه در تجدید خاطره ها فقط خاطرات خوب و مثبت مرور نمی شن، خاطراتی که اذیتمون کردن تا مغز استخون هم مرور می شن...
با اون شخص هم روبرو شدم...امیر... یه آن احساس کردم یه ساختمون توی دلم ویرون شد...
ظاهر آشفته و خسته ای داشت، مثل دوتا غریبه باهم سلام علیک کردیم. طبق معمول پشت اون ماسکی قایم شده بود که توی محیط آکادمی می زنه. یه ظاهر خیلی موجه که جوری وانمود می کنه که "دسترسی به من خیلی سخته و من خیلی اون بالا بالاها هستم".
اما این حنا برای من دیگه رنگی نداشت چون این ظاهر روتوش شده و اون ایماژ شیشه ای بدجور برام فروریخته بود و وجهه ی واقعیش رو دیده بودم و شناخته بودم. آدمی که فکر می کنه خیلی زرنگه ولی درواقع هیچی نیست...پوچه.
هیچ اتفاقی سیاه مطلق و سفید مطلق نیست. یه جورایی خوشحالم که این تجربه رو داشتم، علارغم همه ی اون دردایی که کشیدم، چون فهمیدم اطرافم پر از آدماییه که "چنین که می نمایند نیستند". سوادشون تصنعیه، رفتارشون تصنعیه و همچین که به خلوت می رن اون ماسک تخمی رو می ذارن کنار و شخصیت واقعی گهشونو رو می کنن و اتفاقاً دسترسی به این قبیل آدما خیلی راحتتر از اون چیزیه که فکرشو می کنیم.
یک چیز برام مسلم شد، و اونم اینه که همیشه اون چیزی که افراد از خودشون به نمایش می ذارن در درونشون صد و هشتاد درجه ضدش هستن. آدما همه از دم آشغال و عوضین مگر این که خلافش ثابت شه.
دیشب تصمیم گرفتم این پرونده ای که مثل یه آدامس بدون شیرینی کش دار شده بود رو برای همیشه ببندم.
خاطره ی معاشقه باهاش روی کاناپه ی خونه ش و بغل کردن با احساس من موقع خداحافظی هم فراموش می شه... ملالی نیست.
نعمت فراموشی رو نباید دست کم گرفت.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۷
مجسمه ی متحرک

٣٠ شهریور

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

کاش می شد مدتی از دنیا مرخصی گرفت.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۰
مجسمه ی متحرک

آه، بیست و پنج سالگی...

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

امروز وارد 25 سال شدم. همیشه روزای تولدم هیچ حس خاصی نداشتم و شاید حتی بیشتر حس غم مرموزی داشتم که نمی دونم ریشه ش از چیه... هرسال جشنی برام گرفته می شه، نه زیاد تشریفاتی، خیلی ساده... یک بار با خانواده و یک بار هم اگر جور بشه با عده ای از دوستام. کادوهامم بیشتر کتاب و از این قبیل چیزاس...

هیچوقت این موقع سال رو دوست نداشتم... چون همیشه توی زندگیم از مدرسه و شروع ماه مهر بیزار بودم. از فصل پاییز بدم میاد و به نظرم پادشاه فصل ها تابستونه. پاییز خساست عجیبی داره، حساب و کتاب داره، در حالی که تابستون بدون هیچ چشمداشتی می بخشه و دست و دل بازه.

وارد 25 سالگی شدم و سالی که گذشت رو توی ذهنم مرور می کنم تا ببینم چه دستاوردایی برام داشته... می بینم که با سال قبلش تفاوت های زیادی کردم و همین منو دلگرم می کنه، چرا که چیزی که منو عمیقاً می ترسونه راکد بودن و تکراری بودنه.

امسال هرچند که تلخی هایی داشت مثل هر سال دیگه ولی خوبی هایی هم داشت که نباید نادیده بگیرمشون... چون نمی خوام در حق خودم کم لطفی کنم. تونستم ارشدم رو سر وقت تموم کنم و الان در آستانه ی شروع پایان نامه ای هستم که قصد دارم کار خوبی از آب دربیاد تا کتاب بشه، عکاسی رو شروع کردم و دنیای جدیدی به روم گشوده شد، نقاشیم تغییرات محسوسی کرده و با اساتیدی آشنا شدم که حرفی برای گفتن داشتن، تقریباً خوب سفر کردم، در شناخت آدما دقت بیشتری به خرج می دم و بی جهت یه کسی رو توی ذهنم بزرگ نمی کنم، فهمیدم برای کسب خیلی چیزا باید صبوری کرد و خیلی چیزا رو هم نمی شه به زور خواست...

بهرحال هم تلخیا و هم لحظات خوب زندگیه که اینی که هستیم رو می سازه و احیاناً اونی که می خوایم بشیم.

وارد 25 سالگی شدم و گاهی خیلی با انگیزه به راهم ادامه می دم، و گاهی هم خیلی ناامیدانه... مثل همیشه. اما یک چیز برام واضحه و اونم اینه که باید زندگی کرد، هرچند که نمی دونیم داریم به کجا می ریم.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۹
مجسمه ی متحرک

عروسی

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ

از تشریفات بیزارم... در هرچیزی و هر جایی که باشه. عروسی یکی از مصادیق تشریفاته که هیچ علاقه ای بهش ندارم و واقعاً مفهوم این همه چشم و هم چشمی و مسابقه برای پر زرق و برق تر بودن رو نمی فهمم.

از این که از فامیلای نزدیک عروس یا داماد باشم و مجبور باشم از سر عقد حضور داشته باشم هیچ چیز جذابیتی برام نداره و فقط خستگی برام به جا می مونه. از این که عقد هم سر موقع شروع نشه و چهار ساعت همه ی خلق خدا معطل عروس و داماد بشن، من به شخصه احساس احمق بودن بهم دست می ده. برای من دیدن موهای شینیون کرده ی خواهر عروس زیر روسری و سایه ی چشم خلیجی خواهر داماد به مدت پنج- شش ساعت  صحنه ی مضحک و بی محتواییه، از اون بی محتواتر هدیه هاییه که آدما تقدیم می کنن به عروس و داماد... ربع سکه، نیم سکه، تمام سکه، وجه نقد، و در صورت مرفه بودن سوئیچ فلان ماشین، کلید ویلا در فلان جا، بلیت سفر به جزایر فلان... و در آخر تشویق حضار. همه ی اینا خب که چی؟ از وقتی که چشم باز کردیم با این هدایا مواجه شدیم تا به امروز... چه چیزی داشته و چه ماندگاری ای داشته؟ کاش یه کم بیشتر به معنا فکر می کردیم تا به سکه، در این صورت قطعاً نوع کادوهایی که می دادیم بهم فرق می کرد و ذهنیت ها فرق می کرد و به تبعیت ذهنیت، شرایط تک تکمون هم فرق می کرد. از عکاسی و فیلمبرداری عروسی که هیچی نگم... فیلمبرداری از سر میز تک تک مهمونا که با دهن نیمه باز در حال میوه و شیرینی خوردن هستن و رقص افرادی که تا سر حد مرگ می رقصن انگار که فردا دیگه صور اسرافیلو می زنن و عکاسی از عروس و داماد با ژست های فرمایشی و غیرطبیعی... اگر بنا بر ثبت لحظات باشه این مزخرف ترین نوع سبک لحظاته. شام عروسی هم در نوع خودش جالبه! اگر سلف سرویس باشه که به عده ای باید یادآوری کرد که کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته... اگرم بیارن سر میز که بعضی جاها انقد خست به خرج می دن که زورشون میاد شارژ کنن.

برای من از این مجبور باشم هی به هرکی که می بینم  بگم سلام سلام سلام و خیلی بی عیب نقص جلوه کنم هیچ حس خوب و انرژی خوبی نداره و قرار گرفتن توی جمع های اینجوری برام حکم یه جور شکنجه ی روحی داره، چرا که احساس می کنم اینجور جوها به زور از آدم می خواد که "اونجوری جلوه کن که دیگران خوششون میاد". به همین سنم هنوزم یه سلام و احوال پرسی درست حسابی بلد نیستم و هیچوقتم نتونستم یاد بگیرم و الانم اصلاً ناراحت نیستم که اینجوریم، من همینی که هستم رو دوست دارم و به این نتیجه رسیدم که این زورگویی های فرهنگ جامعه ی ماس که این اصل "برای دیگری و خوشایند دیگری زندگی کن" رو کرده توی پاچه مون. 

زیاد پیش اومده که پدر و مادرم با یکی سلام علیک می کنن و میان منو صدا می کنن که بیا با فلانی که روحم هم ایشونو نمی شناسه سلام علیک کنم و اون شخص هم بگه "دخترته؟! ماشالا! چقدر بزرگ شده! من وقتی دیدمش آخرین بار یه وجب بود!" و منم یه لبخند تصنعیِ معذب تحویلشون و با خودم فکر کنم که چرا رشد انسان ها براشون انقد عجیبه و توقع دارن بعد از چندین سال همچنان یه وجبی مونده باشم. 

عروسی تنها فرایند تهوع آوری نیست که بهش عادت کردیم، خیلی فرایندها و رویه ها توی زندگیمون وجود دارن که به نکبتشون عادت کردیم و متاسفانه تایید و بازتولیدشون هم می کنیم. عروسی یک شبه و یه مراسمه و به ظاهر چیز گذراییه که چندان هم نکبت بار نیست، ولی به نظرم یه مراسمه که همه ی رسم و رسومات و باورها و عادت های تهوع آور چندین و چند ساله رو در یک شب گرد هم میاره و نکبتشون رو دوچندان می کنه.

پ.ن: راجب مهریه و جهیزیه در یک پست جداگونه خواهم نوشت.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
مجسمه ی متحرک

گِل باید گرفت

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ

برای غریبه که هیچ، برای آشنا هم هیچ قدمی نباید برداشت. متخصص تِر مالی هستن همه... همه ها...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۵
مجسمه ی متحرک

استانبولی (دمی گوجه)

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۴۶ ق.ظ

غذایی که هیچوقت نتونستم هیچ ارتباطی باهاش برقرار کنم. به نظرم آدمای کج سلیقه و داغون پسند این غذا رو دوست دارن و آدمایی که تنوع غذایی زیادی ندیدن و دوست نداشتن که غذاهای جدید رو امتحان کنن.

استانبولی غذاییه که احساس می کنم وقتی می خورمش دارم در حق خودم کم لطفی می کنم. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۶
مجسمه ی متحرک

سفر روسیه

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

اول از همه از مردمش می گم...

در یک نگاه کلی مردم به شدت فردگرا و سردی داره و چیزی که جلب توجه می کرد از نظر من اینه که خانواده، زن و شوهر و حتی دختر و پسر باهم به ندرت دیده می شدن. پسر تنها فراوون بود، دختر تنها هم فراوون... زنان تنهایی که بچه های کوچیکشون رو توی کالسکه های روسی گذاشته بودن و توی خیابون ها قدم می زدن هم زیاد بود. من که از زندگیشون نمی دونم، اما حسم بهم می گفت شوهری در کار نیست. جمعیت سالمندشون هم به نسبت زیاد بود. بنابر گفته ها، بنیان خانواده در روسیه به شدت سسته، جوری که آقایون با وجود این که ازدواج کردن و بچه دارن ممکنه یهو بذارن برن و ناپدید بشن. سستی بنیان خانواده رو آدم توی چهره ی آدمای شهر می تونست احساس کنه.

یه نکته ای هم بهش دقت کردم اینه که مردمش توی عبور و مرور وقتی آدمی جلوی دست و پاشونه رو با دست خیلی علنی پس می زنن... چیزی که من توی ایران می بینم اینه که ما خیلی ضمنی همدیگرو هول می دیم و از هم عبور می کنیم. به هیچ وجه هم انگلیسی بلد نیستن و توی شهر خیلی خیلی کم تابلویی دیده می شه که به انگلیسی نوشته شده باشه.

دوم از چهره ی شهر سنت پترزبورگ و مسکو می گم...

سنت پترزبورگ شهریه با بناهای خیلی قدیمی و بسیار زیبا که با وجود قدمت و فرسودگیشون حتی یک دونه ش رو هم تخریب نکردن (بر خلاف مملکت ما)... بلکه تعمیر می کنن و برای همین شهر واقعاً زیبایی بصری بی نظیری داره که هر چیزی واقعاً متناسب و سرجای خودشه. معماری جذاب ساختمون ها با روح و روان آدم بازی می کنه، به خصوص توی شب. تا دلتون بخواد کلیساهای با شکوه دارن از نوع ارتودوکس و کاخ هایی که مربوط به زمان تزارهاس که مهمترینشون همون موزه ی ارمیتاژه (چه ها که نکردن این تزارهای روس). مسکو به عنوان پایتخت بناهای مدرن بیشتری داشت. ایستگاه های متروی مسکو که معروف هست به کاخ های زیر زمینی با نقاشی و موزاییک کاری و مجسمه تزیین شدن و گفته می شه سریع ترین متروی دنیا رو داره. هم مسکو و هم سنت پترزبورگ پیاده رو ها و خیابون های خیلی پهنی داشتن و فضای سبز و فضای آزاد زیاد بود و بخاطر همین با وجود این که جمعیتشون زیاده، ولی اصلاً هیچ ازدیادی به چشم نمی اومد.

سوم از حال و هواش می گم...

یه مسافرت کاملاً فرهنگی و به دور از خرید و پر از رستوران ها و کافه های قدیمی طور... درست همون چیزی که ایده آل منه. با وجود این که شباش زیباس و کافه رستوراناش خوب، اما یه جورایی روح زندگی و شور و حال نداره مثل پاریس و نیویورک و... و این شاید برمی گرده به طبیعت سرد مردمش و البته آب و هوای سردش.

هنوز روح شوروی اونجا حاکمه و اینو از همون بدو ورود توی فرودگاه، اون قسمتی که پاسپورت رو چک می کنن آدم می بینه. دوتا مرکز خرید رفتم که اولیش رو اصلاً نمی شد بهش گفت "لوکس" و یه جورایی وجود انواع برندها و مارک ها توی اون مرکز خرید یه جورایی حالت تحمیلی و عاریتی داشت. مرکز خرید دومی که رفتم به نسبت لوکس تر از اولی بود ولی بازم همچنان نمی شد گفت "لاکشری". کلاً مظاهر بورژوازی و به اصطلاح امپریالیستی اونجا دیده نمی شد... در عوض همه ی اون شکوه و جلال توی کلیساها و کاخ هاشون جمع شده بود.

سقط جنین آزاده! و این مسئله از میراث دوره ی لنین هست که اون زمان نیروی کار می خواست و برای این که زنان رو از خونه بیرون بیاره تا بدون دردسر کار کنن این قانون عاقلانه رو گذاشت. نصف بیشتر کارهای خدماتیشون رو زنان انجام می دن و تقریباً نود درصد کارگرهای ساختمون ازبک بودن...درست مثل افغانی ها توی مملکت ما. کیف قاپی هم اونجا در یک چشم بهم زدن اتفاق میفته و خیلی زیاده.

لبخند و نگاه همدلانه بین مردم کم دیده می شد، شاید هم بعضیاشون قلباً مهربون بودن. حس می کنم جاییه که اگر چندین و چند سال هم توش زندگی کنی هیچوقت حل نمی شی توی اون جامعه و همیشه یک "دیگری" باقی خواهی موند. غم غربت داره، هوا بیش از حد سرده، آثار شوروی هنوز پاک نشده... ولی شبی که به دیدن پل های متحرک سنت پترزبورگ رفتیم یه حس رومانتیک سرتا پای منو گرفت و دلم خواست همون لحظه یه محبوب فرضی جلوم ظاهر می شد و توی اون جمعیت همو می بوسیدیم. به هر حال روسیه جزو مقاصدیه که سفر بهش یک "باید" هست.

اینم چندتا عکس از سفر که گرفتم:






۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۶
مجسمه ی متحرک