فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

پریا

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ
سه سال راهنمایی همکلاسیم بود. از اون دخترا بود که توی مسخره کردن و دست انداختن بچه های دیگه همتا نداشت... و با این کارش هم به شدت احساس باحالی و خفن بودن می کرد. سه-چهارتا دوست دیگه هم داشت که کم و بیش لِنگه ی خودش بودن.
کافی بود یکی از بچه های کلاس یه سوتی بده سر کلاس، یه کفش یا جورابی بپوشه که از نظر اون ضایع باشه و یا یه عادت خاص یا تیک خاصی داشته باشه... با اون صدای خنده ای که آدم حالت استفراغ بهش دست می داد و به نامهربون ترین حالت ممکن اون آدمو می کوبید و از قبال کوبیدن اون آدم احساس افتخار می کرد، افتخار این که من از همه بهترم و هیچ عیبی ندارم.
یادمه یکی از بچه های ساکت کلاس سر کلاس ریاضی دستشو بلند کرد و یه سوال از معلممون پرسید، همون لحظه با لحن تحقیرآمیز و عیب جویانه برگشت بهش گفت "چه عجب! حرف زدی صدات درومد!" و من یادمه که اون همکلاسی چقد اون لحظه شکست...
اون سالا خیلی از دوران کودکی فاصله نداشتیم، برای همین طبیعی بود که سر چیزایی که الان از نظرمون خیلی کوچیک و پیش پا افتاده س ناراحت می شدیم. اما درواقع اون زمان اون چیزا برامون پیش پا افتاده نبود...
پریا برای من هم گاهی کابوس بود، چند بار دلمو شکست و با همون خنده ی تهوع آورش از کنارم رد شد و منم بچه ی بیش از حد حساسی بودم و مثل اون وقیح نبودم برای همین در مقابلش کم میاوردم و ساکت می موندم. تنها کاری که می کردم این بود که تا می تونم ازش دوری کنم، تا مبادا حرفی بهم بزنه که تا چندین روز ناراحتیمو تو خودم بریزم.
قبول دارم که منم آدمی بودم که تا بهم می گفتن بالا چشمت ابروئه بهم بر می خورد و تا چند روز بغض می کردم، قبول دارم که پریا هم توی اون سن دختر جوگیر و سبک مغزی بود، اما توی همون عالم کودکی و نوجوانی و خامی و نادانی هم گاهی دل هایی شکسته می شه و ناراحتیایی اتفاق میفته که خاطره ی خوشی به جا نمی ذاره.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۷
مجسمه ی متحرک

٦ تیر

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ق.ظ
گاهی آدم برای رسیدن به اون نداشته هاش باید خیلی از داشته هاش رو خوب ببوسه و بذاره کنار و بذاره بره...
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۸
مجسمه ی متحرک

دریاچه ی ارواح

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ



یک جای حفاظت شده و خیلی بکر، حوالی نوشهر مازندران.

جایی که این همه زیبایی و رمز و راز و منحصر به فرد بودن رو در خودش جای داده قطعاً جاییه که پای این بشر دو پا اونقدر بهش باز نشده.

صدای آواز بلبلا، سمفونی قورباغه ها، شنا کردن بعضی حشرات روی سطح آب، بارونای خیلی ریز و چند دقیقه ای، ریشه های درختایی که از سطح آب زدن بیرون و یه مسیر احتمالاً طولانی ای رو طی کردن تا رسیدن به این حالتی که به نظر ما جالبه...

تنفس کردن این همه سبزی برای یک هفته آدمو کاملاً شارژ می کنه.

زمانی بود که مسافرتام خیلی شسته رُفته و تر تمیز بود... با ماشین شخصی خودمون بریم و بیایم، توی یه ویلا یا هتل با امکانات خیلی خوب باشیم و یا اگر یه کشور خارجی بود یه حالت تور اختصاصی که ماشین میومد دنبالمون و جاهایی دیدنی رو میدیدیم.

داشتن امکانات خوب و هتل خوب توی سفر خوبه...اما بعد مدتی متوجه شدم که اون چیزی که من دنبالشم اصلاً این نیست...و در طول سفر حسرت کسانی رو می خوردم که با امکانات کم ارزون و خیلی رها مسافرت می کردن! که غالباً هم اروپایی بودن.

به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام جایی رو خوب ببینم و خوب احساس کنم و توی بطنش غرق بشم باید از خیلی قید بندها خودمو رها کنم...

من دوست دارم توی دل جنگل زیر انداز بندازم و بدون نگرانی از کثیف شدن و گِلی شدن لباسان غذا بخورم، نه این که توی هتل یا ویلا بشینم و شیک و تمیز غذا بخورم، دوست دارم ساعت ها پیاده روی کنم و از مسیر لذت ببرم و از هر سوژه ای که می بینم عکاسی کنم، نه این که با ماشین شخصی خیلی سریع مسیرو بدون لذت طی کنم...و در نهایت دوست دارم با کسانی همسفر بشم که از لحظه لحظه ی سفر لذت می برن و از تمام امکاناتش نهایت استفاده رو می کنن و هیچ مرزی بین خودشون و محیط که می تونه جنگل باشه یا دریا باشه و ...قائل نیستن، نه این که با یه مشت آدم سوسل و سختگیر و فیسان چُسان و چُس کلاس همسفر بشم.

مدتیه که به سبک خودم دارم سفر می کنم و راضیم...واقعاً لذت بخشه که با کسانی همسفر بشی که تمام غم و غصه و گرفتاری هاشونو برای یکی دو روز می ریزن دور و غرق طبیعت می شن، با دختر پسرای دیوونه و باحال، آقایون سن بالای پر از انگیزه و شور زندگی و خانومای سن بالایی که علارغم این که مادرن و شاغل، برای خودشون وقت می ذارن و اوقاتی رو به خوش گذرونی خودشون اختصاص می دن و زندگی رو زندگی می کنن...نه این که بشینن گوشه خونه و دنیاشونو محدود کنن به بچه و شوهر و هیچی از لذت زندگی نفهمن.



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۸
مجسمه ی متحرک
٨٠ سال رو رد کرده بود، هر دوازده جلسه در طول ترم که باهاش کلاس داشتیم، ردخور نداشت که با قصار گهربار ایشون کلاس نورانی نشه: 
"تخمه ژاپنی، تخمه ژاپنی نیست، تخمه جابانیه."
و اینگونه بود که نصف کلاس ٢٠ می شدن و نصف کلاس ١ و ٢... از نظر این بزرگوار حد وسطی وجود نداره. 
یا دانشجوی باسواد و حرف گوش کنن یا بی سواد و نادان.
کاش کمتر با این دست از موجودات در محیط آکادمی مواجه بشیم...
بازنشستگی برای همین روزاس...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۱
مجسمه ی متحرک

مکالمات کسالت بار

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ
هر سری که به آرایشگاه می رم برای برداشتن ابروهام با دو- سه جمله و سوال تکراری زن آرایشگر مواجه می شم.
"دیر اومدی این دفعه هم؟ کی بود اومدی بار آخر؟"
"سرِ کار می ری تو؟"
... و اینگونه است که می شود فهمید که دنیای آرایشگری دنیایی است که بس محدود و ملال آور... اما رنگارنگ.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۱
مجسمه ی متحرک

خطاب به مخاطبان عزیزم

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ

اول از همه از تک تکتون ممنونم که نوشته های منِ کوچیک و ناقابل رو دنبال می کنین... چه موافقم باشین و چه مخالفم، در هر صورت برام ارزشمندین. همین که بدونم دو نفر مخاطبم هستن برای من یک دنیا ارزش داره. 

راستش مدتیه که خیلی دارم به این فکر می کنم که با سبک نوشتار بی پرده و بدون سانسورم و پراداختن به موضوعات حساسیت زا ممکنه دچار دردسر بشم  و وقتی با خودم حساب می کنم که می تونم با عواقبش مواجه بشم یا نه می بینم که فعلاً نمی تونم... گاهی حس می کنم باید جانب احتیاط رو رعایت کنم و متاسفانه محافظه کاری رو در پیش بگیرم.

حتی به فکرم رسید که وبلاگ رو ببندم... اما نمی بندم. احتمالاً چندتا از مطالبم رو حذف می کنم، برخلاف میلم و به ناچار سبک نوشتارم رو تغییر می دم، بازم برخلاف میلم.

من هیچوقت و به هیچ عنوان به دنبال "ترویج" عقیده یا سبک زندگی خاصی نبودم و نیستم... اینا عقاید و افکار و سبک زندگی خودمه و به هیچ وجه اونارو به کسی تحمیل نمی کنم. اما خب، ما توی دیاری زندگی می کنم که سوء تفاهم و برداشت اشتباه زیاد پیش میاد.

روزی که اینجا شروع به نوشتن کردم، احساس راحتی می کردم و خوشحال بودم از این که جایی غیر از دفتر خاطراتم می تونم بنویسم... اما مدتیه این احساس راحتی و امنیت از بین رفته. 

من می مونم، اما همچنان حرفها و دردهای واقعیم توی دفتر خاطراتم خواهد بود، نه اینجا... ملالی نیست.

و در نهایت به قول سیف فرغانی:

 ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن/ تأثیر اختران شما نیز بگذرد 



 


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸
مجسمه ی متحرک

چندتا از نقاشیام...

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۷ ب.ظ

مدت ها بود که توی فکرش بودم که عکس چندتا از نقاشیامو بذارم. طبیعتاً تعدادشون خیلی زیاده. یه جورایی هم طی این مدت تغییرات محسوسی توی کارام ایجاد شده. تصمیم گرفتم عکس چهارتا از کارامو بذارم که دوتاشون مربوط به دوره های اول کارمه و دوتای دیگه شون متاخرتر هستن.

پ.ن: متاسفانه نور عکسا اصلاً خوب نیست. به بزرگواری خودتون ببخشید.






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۷
مجسمه ی متحرک

مشاوره ی امروز

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۰ ق.ظ

امروز رفتم پیش یه مشاور و قرار شد هشت جلسه ببینمش و مشاوره کنیم.

همون برخورد اول خوشم اومد از برخورد و سوادش، خیلی ساده هم صحبت می کرد و از همه مهمتر جوون و امروزی بود و می دونم که درد من و خیلی از همسالان منو درک می کنه. مثل مشاور قبلیم نبود که فلسفه و عرفان نظری و... رو چاشنی روان شناسی کنه و به خوردم بده و در نهایت با محافظه کاری تمام از کنار خیلی چیزا که چالشای زندگی منه و دارم ازشون اذیت می شم عبور کنه. از فلسفه بافی های ناکارآمدش خسته شده بودم و از این حالت که تا زنگ می زدم می گفتم "الو، سلام" می شد ده تومن و در نهایت کلمه به کلمه رو با پول محاسبه می کرد و در نهایت صد- صد و خورده ای بابت حرفایی که نه توی فلسفه می گنجه و نه توی عرفان و نه توی روان شناسی، بلکه یه مشت گنده گویی های غیر کاربردی بود که کمک خاصی هم به حال روزم نمی کرد باید پیاده می شدم.

بگذریم

توی جلسه ی امروز این مشاور بهم گفت "می دونی خیلی مردونه هستی؟! الان حس می کنم یه آقا و رو به روم نشسته نه یه خانوم!"

گفتم گاهی خودمم اینو حس می کنم و بعضیا بهم گفتن... من دوستی و همنشینی با آقایون رو به خانوما ترجیح می دم و بیشتر دوستام پسرن و همیشه حتی ادبیات مردونه رو ترجیح می دم به ادبیات و گفتار زنانه... گفت کاملاً مشخصه.

من نه فیزیک بدنم مردانه س، نه صدام، نه چهره م، نه لباس پوشیدنم و نه رفتار لاتی گونه دارم و نه هیچوقت به تغییر جنسیت فکر کردم و از همینی که هستم راضی بودم و هستم. اساساً به تمایزات جنسیتی خیلی اعتقاد ندارم و جنسیت از نظر من یه امر سیاله.

اما راستش برای خودم جالبه که چرا کششم بیشتر به بحثا و رفاقتای مردونه س... احتمالاً طی این هشت جلسه به یه جوابی برسم.

شماها حس کردین که زنانگی در من ضعیفه یا نه؟

پ.ن: پیش مشاور رفتن به معنی دیوونه بودن نیست... این فرهنگ و پندار غلط رو تغییر بدیم.





۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۰
مجسمه ی متحرک

و اما...

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ق.ظ

بعد کلنجارهای بسیار و اظهار نظرهای متعدد و متنوع در باب اینجانب و افکارش...

امشب اعلام می کنم که عرضی ندارم!

تا فردا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۲
مجسمه ی متحرک

مطلبی که قرار بود موضوعش چیز دیگری باشد

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۰ ق.ظ

قرار بود پست امروزم رو به تجربه ی تست مدلینگم اختصاص بدم. مدل فشن و لباس نه. مدل زنده ی نقاشی، که می مونه برای فردا.

اما امروز پای عوضی هایی به تهران باز شد که به هیچ جای دنیا رحم نکردن و نمی کنن... 

کاش خدا رو یه جور دیگه ای می پرستیدن، کاش خدا رو توی کشت و کشتار و خون و تفنگ و بمب نمی دیدن...

راست می گن که خطرناک ترین چیز اینه که آدم نظام فکریش رو دست یه شخص یا سازمان خاصی بده...

ننگ بر تروریسم.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۰
مجسمه ی متحرک