فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

از خاطرات کودکی

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ق.ظ

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۵
مجسمه ی متحرک

یک آدم بی ثبات

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۱ ق.ظ

قصد ازدواج دارم. ریدم به دوستیای مقطعی. 

امضا: یک آدم بی ثبات و بی اعصاب که قبلا می رید به مقوله ازدواج و پرچمدار و جان فدای روابط آزاد اجتماعی و جنسی بود.


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۱
مجسمه ی متحرک

٢٥ مرداد

پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ق.ظ
خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به کونم و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۰
مجسمه ی متحرک

تصور کن نصف شبی

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۸ ق.ظ
من خواب ندارم، تصور می کنم یه مرد جذاب داره منو به خودش می فشاره.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۸
مجسمه ی متحرک

۱۴ مرداد

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۳ ق.ظ
یکی از اساتید اطلاعیه ی جلسه ی نقد یه کتاب رو گذاشته بود توی اینستاگرامش. عنوان کتاب رو دیدم، ذوق زده شدم، موضوعش درمورد یکی از دغدغه های ذهنی من بود، اسم نویسنده ش رو دیدم، بیشتر ذوق کردم چون یه کتاب خیلی جذاب ازش خونده بودم. مصمم شدم توی جلسه شرکت کنم که چشمم افتاد به اسم ناقد کتاب و درواقع سخنران جلسه، اون آدم فرومایه و آشغال صفتی که یک سال عاشقش بودم بود... یه دفعه شبیه آدمی  که اسهال داره و باید هرچی سریع تر بره توالت و برینه شدم. به جلسه نخواهم رفت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۳
مجسمه ی متحرک

عشق این روزا چه جوریه؟

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۳ ق.ظ

هر کی که گذاشت رفت، سرش سلامت... خوش و خرم باشه.

هی کی هم که اومد، خوش اومد. مدتی باهمیم و تا زمانی که تاریخ انقضامون فرانرسیده باهم هستیم.

دوره ی عشق عاشقی های شیرین و فرهادی خیلی وقته تموم شده.

دوره ای که می گفتن "یا اقدس یا هیچکس" دیگه به تاریخ پیوسته.

خودمونو علاف یه نفر دیگه نکنیم، به خودمون متکی باشیم و به روابط عاطفی امید الکی نبندیم، که بدجور می ره تو پاچمون.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۳ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۳
مجسمه ی متحرک

این یک حقیقته

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ب.ظ

گاهی افراد جو گیر می شن و تحت تاثیر یه اعتقاد و عقیده ای قرار می گیرن و یه گه گنده تر از دهنشون می خورن. مدتی می گذره، تا خرخره تو کثافت و لجن فرو می رن. اون وقت تازه دوزاریشون میفته که اون گهی که خوردن زیادی از حد ظرفیتشون بوده و باید هی عن پشت عن ببلعن تا اون گه رو هضم کنن. نتیجه ش می شه گه دونی.

توهم سوپرمن بودن و مادرترزا بودن نزنیم. همه رو نمی تونیم نجات بدیم، با همه هم هیچوقت نمی تونیم جنگ کنیم، کسی رو هم نمی تونیم اصلاح کنیم یا از صفحه روزگار محوش کنیم. واقع بین باشیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۵
مجسمه ی متحرک

سفرنامه استرالیا

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۳ ب.ظ

سلام به همه، این مدت که ننوشتم یه فاصله خودخواسته از این فضا گرفته بودم تا بیشتر خودمو یه جورایی پالایش کنم بعد سفر.

سفر خوب بود، تنها سفر کردن همیشه خوبه، البته که من خونه ی برادرم بودم، اما خب، تمام گشت و گذارها رو خودم کردم چون اون سر کار بود روزا.

سفر تنها برای من این خاصیت رو داره احساس می کنم مستقلم، احساس می کنم به تنهایی از پس کارام برمیام و برای خلق لحظات و خاطرات خوب همیشه محتاج کسی نیستم، به عبارتی شادیم مشروط به وجود دیگری نیست و این حس عالیه...

روز اول که وارد شهر ملبورن شدم حس کردم هرگز نمی تونم با این شهر کنار بیام و بی اصالته... و با این که می دونستم سفر یک ماهه س و من برمیگردم ایران و برای همیشه از تعلقاتم دل نکندم، اما همش به این فکر می کردم که اگر یه روزی بخوام برم برای ادامه تحصیل و... برم چقدر سخت خواهد بود. توی هواپیما و اون پرواز چهارده ساعته با خودم همین فکرا رو می کردم و تک تک افراد و مکان هایی که بهشون دلبستگی داشتم رو توی ذهنم مرور می کردم و بغض می کردم. 

رسیدم استرالیا، فرودگاه ملبورن امنیتیه، توی صف چک کردن پاسپورت که ایستادی اصلا نباید با گوشیت حرف بزنی یا مسیج بدی یا حتی اینستاگرام و توییتر و... چک کنی. موقع خروج هم سفید پوستا و اروپاییا از قسمت خروج عادی می رفتن و مایی که موهای مشکی و پوست گندمی داریم و از اون مهمتر، پاسپورت یه کشور شرقی رو داریم باید از قسمت خروجی ای می رفتیم که سگ چمدونمون رو بو می کرد. چنین چیزی هیچ مبنایی نداره جز نژاد پرستی و پیشداوری منفی راجب اهالی کشورهای خاورمیانه! البته من تا حد زیادی بهشون حق می دم چون هرچی گند و گه و کثافته از خاورمیانه بلند می شه.

شب اول یه کمی برام غریب بود همه چیز، اما از روز دوم احساس کردم ملبورن به معنای واقعی خونمه... با سگ برادرم عجیب انس گرفتم و همین الانم دلتنگشم، شروع کردم به گشت گذار در شهر و موزه ها و گالری ها و کافه ها. استرالیا یه کشور نوپا و مهاجر پذیره که همه جای شهر به نظرم وصله پینه س... درست مثل آدماش، که از هر جای دنیا اومدن. حتی اونایی هم که الان استرالیایی به حساب میاد اجدادشون انگلیسیه. درواقع استرالیایی اصیل aboriginal هستن که پوست تیره و موهای مشکی دارن و زندگی قبیله ای دارن و این انگلیسی ها اومدن اینها رو به حاشیه روندن و خیلیاشونو کشتن و الان صاحب این سرزمین شدن! استعمار...

به نظرم توی استرالیا خیلی از اصالت نمی شه حرف زد و این خودش شاید یه ویژگی مثبت باشه، چرا که تو می تونی مهاجرت کنی به این سرزمین و از نو همه چیزتو بسازی، حتی هویتتو.

زندگی برادرم رو دوست داشتم، کنار دوست دخترش یه  زندگی بدون حاشیه و آروم و روی روالی داشتن... با خودم فکر می کردم اگه آدم کار مورد علاقه ش رو داشته باشه با یه درآمدی که کفاف زندگیرو بده و به دور از آدمای مزخرف و حرف مفت مردم زندگی کنه، واقعا دیگه چی از زندگی می خواد؟؟

در تنهایی این سفر خودم رو بیش از پیش شناختم و توی خیلی چیزا مصمم تر شدم و البته به این نتیجه رسیدم که دوری از برادرم توی این چند ساله یعنی دوری از یه داشته ی ارزشمند و بزرگ... یک پشتیبان واقعی، همین منو غمگین می کرد. صبح ها با سگ برادرم تنها بودم و همش در حال چلوندنش بودم و لحظه هایی که می خواستم بزنم بیرون و برم برای گشت و گذار اون نگاهی که به من می کرد بهم عذاب وجدان می داد. اما ظاهرا همچین که من پامو می ذاشتم بیرون اونم می خوابید و غم و اندوه چندانی رو حس نمی کرد!

به محیط پیرامونم دقت می کردم و هر چه قدر بیشتر دقت می کردم و بیشتر بهم خوش می گذشت، بیشتر غمگین می شدم برای ایران و حسرت می خوردم به این که چرا یه سری آزادیای ابتدایی رو نباید توی کشور خودم داشته باشم؟ توی ملبورن راحتم و این خانه زیباست، اما دریغا که خانه ی من نیست...

یک ماه خیلی زود سپری شد و من باید برمی گشتم ایران، من زیاد خارج از کشور بودم و حتی مدت زمانای بیشتر از یک ماه هم از ایران دور بودم و عادت دارم به این مسئله. اما برای اولین بار بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم ایران... حتی این وسوسه اومد سراغم که همه چیزو رها کنم و بمونم استرالیا، چون کشورم رو یه کوچه ی بن بست می دیدم و اخبار بدی که هی از ایران بهم می رسید منو ناراحت تر و نگران تر می کرد. جالبی ماجرا اینجاست که روزی که می خواستم بیام استرالیا برای تعلقاتم داخل ایران گریه کردم، و حالا روزی که می خواستم برگردم ایران برای تعلقاتم توی استرالیا گریه کردم... برای فردگرایی ای که اونجا حاکم بود، برای استقلالی که می شد اونجا داشته باشم، برای آزادی پوشش، برای برادرم، دوست دخترش، سگش، اون خونه ی چهل متری دوست داشتنی و.... 

برگشتم... چون چاره ای نبود، چون کارایی رو باید اینجا به اتمام برسونم و بعد برم... و البته، باز برگردم ایران، چون تهش هرجا که باشم و خوش باشم اگر کشورم حال خوشی نداشته باشه منم خوب نیستم (می دونم حرف شعاری ایه). ایران این مزیت رو داره که باهم می تونیم گریه کنیم، نه تنهایی.

سفر یک روز و نیمه هم به شهر سیدنی داشتم و می تونم بگم این شهر جا باز کرد توی قلبم. اما نمی تونم بگم سیدنی رو بیشتر دوست دارم یا ملبورن... هر دوشونو یه اندازه دوست دارم.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۳
مجسمه ی متحرک

برگشتم...

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ق.ظ
اولین بار بود که دلم نمی خواست برگردم. همیشه برای برگشتن به ایران یه امید و ذوقی داشتم، اما این امید و ذوق خیلی خیلی کمرنگ شده. راجع به سفرم بیشتر خواهم نوشت.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۰۸:۰۳
مجسمه ی متحرک

۹ خرداد

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۶ ب.ظ

می رم یه سفر دور. در آن یکی نیم کره. سفرنامه خواهم نوشت. عکس هم خواهم گذاشت. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۶
مجسمه ی متحرک