فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

از دنیایی که خیلی وقت است در آن سیر می کنم...

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۵ ق.ظ

می دونم...

دیگه خیلی وقته کسی به وبلاگ ها و وبسایت ها سر نمی زنه و اینها هم مثل هرچیز دیگه ای به زباله دان تاریخ پیوستن...

مهم نیست...میخوان روزی صد هزار نفر بخونن مطالب منو یا این که صد سال سیاه یک نفر هم پاشو اینجا نذاره...

برای درست کردن این وبلاگ هم دلایل متعددی دارم.

این روزها اینستاگرام و کوفت و زهرمار روی بورسن که به نعمت وجود اینها هر آدمی که عکسی از غذای شیکش، عکس از سگ و گربه ش، عکس از دخترایی که زحمت مخ زدنشون رو کشیده، عکس از کافه ای در الهیه که پاتوقش اونجاس  و عکس از لحظه ی بوسیدن دوست پسر/شوهرش می گیره تبدیل شده به یه سلبیریتی...

به راستی که همه مون فکر می کنیم که خاص و متمایزیم! ولی جداً به طرز مذبوحانه و مضحکی سر از همون کافی شاپ ها و رستوران هایی درمیاریم که اره و اوره وشمسی کوره می رن و همون غذاهایی رو سفارش می دیم که اره و اوره و شمسی کوره سفارش دادن و همون غذایی که اره و اوره و شمسی کوره ازش عکس گرفتن، عکس می گیریم و احساس می کنیم فقط ما قله ی قاف رو فتح کردیم...

آره! ببین احمق جان، من این کارارو کردم که کلی فالوور دارم...تو چی؟!

بحمدالله که همه هم به قانون کارما ایمان دارن...

بحمدالله هم که همه شاعر و نویسنده ن....

بحمدالله هم که همه عکاسن...

بحمدالله هم که همه جهانگردن...

بگذریم

اومدم به این فضا...چون حس کردم توی گمنامی بهتر خودمو پیدا می کنم...حس کردم با خزیدن توی این سوراخ از هرجایی بیشتر امنیت دارم...

فریاد هویت، قانون نانوشته ی احمقانه ای بود، چرا که جایی برای فکر کردن باقی نمیذاره...توی اینستاگرام هم به اوج  ابتذال خودش رسید...

آره...خزیدم توی این فضا، چون همیشه حرفایی هست که گوینده ش باید ناشناس بمونه...اصلا همیشه جملات قصاری که گوینده ش anonymous بیشتر آدمو قلقلک می ده...

خزیدم توی این فضا... که به دور از حضور فک و فامیل و مامان و خاله و دختر خاله و عمه و دخترعمه حرفامو بزنم...جایی که تا یه عکس و کپشن "بو دار" می ذارم با سوال پیچ شدن و "چرا اینو نوشتی؟! چرا همچین عکسی گذاشتی؟!" مواجه نمی شم...در مقابلش هم وقتی نیمچه هنری از خودمون نشون می دیم با سیلی از قربون صدقه های مادرگونه از جنس " قربون دست و پاهای بلوریت برم " مواجه نمی شم...

آهان! و البته از شر "جویندگان عشق" هم در امانم که می شینن تصورات واهی و مزخرف خودشون رو روی من بدبخت سوار می کنن و میان دیرکت می دن...وقتی هم ارتباطی شکل می گیره محض رضای خدا به دو هفته هم نمی کشه که می فهمیم بدجور هر دومون مَچَل تصوراتمون شده بودیم و دممون رو می ذاریم رو کولمون و می ریم سوی خودمون...

اینجوریاس...که بی نامی برام عزیز شده...

اینجوریاس...که این چند خطی که اینجا می نویسم برام تسکین دهنده تر از هر جاس...

فعلاً


نظرات  (۱)

سلام 
من نه تلگرام دارم نه انیستاگرام چون احساس می کنم که یه نیروی مرموزی منو از خودم بودن و رها بودن لای شاخ و برگ های درختا میندازه من هم دوست دارم یه جایی داشته باشم به دور از چشم اینو اون ، هیچوقت آدرسمو به کسی نخواهم داد 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی