فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

جمعه ها

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

جمعه ها بیشتر می ریم خونه پدربزرگم...ما و خالم اینا...روزای بی محتواییه، ولی دست کم این مزیت رو داره که تا چند ساعت فکرم فلج می شه و سرم گرم!

امروز خونم، مامانم اینا دارن برمیگردن، تا یکی دو ساعت دیگه خونن.

منم نشستم توی پذیرایی، روی کاناپه، لپ تاپ روی پامه و رو به روم پنجره که هوای سرد و آفتابی و درختای خم و راست و خونه رو به رویی از پشت پرده به حالت نیمه انتزاعی معلومن...

فضای خونه سرده، از اون سرماهایی که شدید نیست، اما همین ملایمتش دقیقا آزار دهنده س...

همین ملایمتشه که یه حس بلاتکلیفی رو به آدم القا می کنه...از اون سرماهاس که برای مجرای بینیم و گلوم سمه...

دم صبح خواب می دیدم کنفرانس دارم، اما خیلی کم خونده بودم، جوری که فقط یه هاله ای از متن توی ذهنم بود...همون قدری که تو ذهنم بود رو شروع کردم توضیح دادن و به نظرم بد نمی رفتم جلو...اما استاد منو کشید کنار و در گوشم گفت: خوندی؟! گفتم مگه دارم غلط می گم؟! گفت آره! وسط خواب به خودم نهیب زدم که نه! نمی خوام این خواب ادامه داشته باشه و چشمامو باز کردم! خیلی خوبه که گاهی اختیار خوابم رو توی دستم دارم...و می تونم زود دست خودمو بگیرم و ازش بیام بیرون!

بعضی جملات انقدر تکرار شدن و همه جا گفته شدن که اون عمقشون از دست رفته و حالت شعاری گرفتن...از قدیم گفتن سفره دلتو جلوی هرکسی باز نکن...عمق این قبیل جملات رو زمانی درک می کنی که به محک تجربه گذاشته می شن وگرنه در حد همون شعار آبکی که روی دیوار مدارس با صد جور رنگ رزی می نویسن باقی می مونه...که بیشتر هم جنبه تزئینی داره.( شدیداً هم بد سلیقه ن!)

لزومی نداره همه از پیچیدگی ها و ناملایمات زندگی ما با خبر باشن، لزومی نداره همه بدونن که به کی حس داریم...لزومی نداره همه بدونن که مدتیه روزای چندان خوبی رو پشت سر نمی ذاریم...

نتیجه ش می شه این که یه نفر که اصلاً صلاحیت نداره بیاد و نقش یه اصلاح گر رو براتون بازی کنه و از بالا بهتون نگاه کنه و مشکلاتتون رو با زشت ترین حالت پرت کنه تو صورتتون و بهتون سرکوفت بزنه...

هرکسی در جایگاهی نیست که شنونده ی مناسبی برای آدم باشه و بی ادعا کمک کنه...از آدمایی که با شنیدن مشکلات دیگران روز به روز به ادعاشون اضافه تر می شه و روز به روز بیشتر خودشونو باد می کنن بیزارم...از آدمایی که از ضعف های دیگران احساس قدرت می کنن...

نقد شدن خوبه، اما مهم اینه که اون کسی که نقدت می کنه فکر نکنه که عقل کله...این رفتار جداً حالت تهوع می ده به آدم...

اینجاس که شاعر می گه "نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟"

پ.ن: چیزیو که تجربه نکردین رو اصلاً حق ندارین راجبش حرف بزنین!

پ.پ.ن: سرمای خونه رو مخمه!

پ.پ.پ.ن: دارم به این فکر می کنم که اولین بار که منو ببوسه چجوری مقدمه چینی می کنه؟!




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۳۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۸ یه آدم معمولی ..
قرار نیست هر کی اومد بشه محرم  اسرار.
بی مقدمه می بوسه.
از کنفرانس دادن خیلی بدم میاد
پاسخ:
آخ بی مقدمه! ای جانم! :)
هرکه شد محرم دل، در حرم یار بماند
هرکه این راز ندانست در انکار بماند
.
دیشب از ساعت 9 تا 8 صبح روی ایوون خونه مشغول بحث بودم
بیشترشم با یه تیشرت از بس اعصابم خورد بوداحساس نکردم
الان از درد دارم میمیرم :/

پاسخ:
مراقب باش
۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ترانه زندگی
خسته از ادمایی که هرجور دلشون بخواد می بیننت‌‌‌....

پی نوشت اخرت خیلی جالب بود!

پاسخ:
ممنون!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی