فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

دیگه جدی جدی می خوام تغییر رویه بدم!

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ
واقعاً بسه دیگه...می خوام ساعت سه نصف شب خوابیدنامو تعطیل کنم...از اونور ساعت 12:30 بیدار می شم که به هیچ کاریم نمی رسم...واقعاً رویه ی رو مخ و مزخرفی شده...امشب بعد نوشتن این چندتا سطر می رم و می خوابم...حس می کنم یه رابطه ای بین ذهن متلاطم و مشوش و دیر خوابیدن هست...
با این رویه راه به جایی نمی برم...و الان به این نتیجه رسیدم تا همان منطق نامحترم و کثیف سرمایه داری رو پیش بگیرم! غرق شدن هرچه بیشتر در کارهام مثل یه آدم آهنی...که همین باعث بشه به عشق و احساسم توجهی نکنم!
وقتم قراره پر بشه و مثل خر بارکش فقط کار و کار و کار! درس، نقاشی، تصویرگری، ورزش و ...
احساس؟! ولش کن!
سرمایه داری هوشمنده...فعلاً منم باید به این هوشمندیش تن بدم و سفت بیفتم دنبال کار تصویرگری و فروش تابلوهام تا پول دربیارم...پول و پول و پول و نفع شخصی...
محترمه...کاملاً! وقتی راهی برای رسیدن به عشقت و دلیلی برای محترم شمردن احساست نیست، وقتی طرف هم توی عوالم خودشه و خبری نداره از ماجرا (البته حس می کنم داره)، وقتی همین دوست داشتن شده باعث دردسرت پس ولش کن! بچسب به خودت و نفع خودت...همه ی هم و غمت خودت باشه و بس!
خودت رو دوتا ببین که باید به همدیگه کمک کنین تا توی این منجلاب بی عاطفگی و ناپاکی فرو نرین!
من امیدی به نور انتهای تونل سیاه ندارم...چراغ قوه به دست دارم می رم جلو...
من همیشه عادت داشتم و دارم به این که تنهایی همه ی مشکلاتم رو حل کنم. هر از گاهی می بُرم...دلم همدم و همنفس می خواد...دستای مردونه...شونه های مردونه تا روش سر بذارم و چشمامو ببندم...اما اینا موقته و در نهایت بهشون فحش می دم از روشون رد می شم و یه لگد هم نثارشون می کنم!
تهش خودمم و خودم...تا بوده همین بوده. پس الکی نباید هوایی بشم...به قدری این تنهایی در من بزرگه که مثل هر عضله ای که ازش زیاد کار بکشی قدرتش بیشتر از بقیه س ...
پ.ن: فکر کردن به عواطف و احساسات مثل مسابقه ی دو دادن توی زمین گِرده...
پ.پ.ن: نه...حرف مفته که حق هر انسانیه عشق و دوست داشتن...برای همه نیست...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی