فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

برگشتم از سفر

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

برگشتم...که واقعاً دلم نمی خواست برگردم...

از این که باید برگردم توی این چرخه ی ناکارآمد و مزخرف دانشگاه بیزار بودم...دانشگاهی که استاد خوب خوبش اینایی هستن که ما باهاشون سر و کار داریم...دانشگاهی که تهش با یه نمره ی ابلهانه همه ی تلاش و دانشت رو نشون می ده...تهش دوغ و دوشاب یکیه...نباید خیلی خود را آزرده کرد!

حالم بهم می خوره از این که دانشجوهای فوق لیسانس هنوز با افتخار میان و می گن "ما 17 شدیم! شما چطور؟!"

حالم بهم می خوره از این که سواد و دانش تقلیل پیدا کرده به عدد...

یکی از دوستام توی دوره کارشناسی جزوه ی یکی از بچه های معدل الف رو گرفته بود تا از روش کپی کنه "ذی نفع" رو "ظی نفع" نوشته بود. معدل الفی که چیزی جز حفظیات در مغز گرامی اش نیست...که این سیستم هم خیلی تمجیدش می کنه و عنوان "استعداد درخشان" رو بهش می دن...

تنها چیزی که منو سر پا نگه داشته امیدم به کاریه که قراره خودم و خودم انجام بدم...هدفی که خودم تعریف می کنم و نه با ارزیابی های مزخرف اساتیدی که استبداد رو درونی کردن و اونوقت میان و می گن: چانه زنی کنید! شما عامل تغییر باید باشید با دخالت هاتون! یه مشت حرفای صد من یه غازی که تهش خودشم می دونه داره زر می زنه و این چیزا فقط تو کتاباس و از دستنوشته های مرحوم "گرامشی" فقط درمیاد...

گاهی حس می کنم انقدر دارم له می شم که دیگه دردی رو حس نمی کنم...موندن توی آکادمی خریت محضه و من بعد از اتمام درسم اسم دکترا رو هم نمیارم...

دوستی می گفت نمره نظر شخصی استاده...راستم گفت...پس زندگیمو بر اساس نظر شخصی دیگران بنا نمی کنم.

فقط ای کاش روزی بیاد که نگاه از بالا به پایین حاکم نباشه...

چندین بار بغض بی جهت گلوم رو گرفت...البته فکر می کنیم که بی جهته و درواقع ناشی از چندین و چند درد انباشته شده س و نمی دونیم کدوم درده که سر باز کرده...بخاطر این نادانی می گیم "بی جهته"...

حس می کنم رشته های سستی منو نگه داشتن و دلیل این همه سستی رو نمی دونم...

پ.ن: فردا روز از نو روزی از نو

پ.پ.ن: خسته شدم از این که انقدر از دور به چیزایی که دوست دارم نگاه کردم...



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۱ فرید صیدانلو
با بند بندش موافقم
پدرم میگفت کسی که ادبیات بلد نباشه حتی اگه دکترا هم داشته باشه بی سواده
ولی همین نمره ها سرنوشت بچه هارو رقم میزنه. متاسفانه
پاسخ:
نه نمره هم همچین سرنوشت ساز نیست...آدم داریم که معدل دوران تحصیلش 12 بوده الان یه جایگاه خوب داره، کسی هم بوده که معدلش 19 بوده تهش به جایی نرسید...اینا کلیشه س

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی