فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

یه جلسه ی خوب

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۵۷ ب.ظ

امروز صبح با اصرار دوستم رفتیم  کارگاه پرسشنامه نویسی با یکی از اساتید بی نهایت دوست داشتنی و مهربان...

از اون دست اساتیدی که از هرجهت مورد بی مهری قرار گرفت، اما با انرژی مثبتش و سواد عالیش خودشو سرپا نگه داشت و همچنان به فعالیتش ادامه می ده...

چقدر خوبه همنشینی با افرادی که جوری فعالیت می کنن که حس می کنی "هنوز می شه یه کارایی انجام داد" و "هنوز جا برای اصلاح شدن هست و با دستای تو انجام می شه!"

جلسه ی خوبی بود و خوب شد که رفتم...

کمبود محبتم رو با خودم حمل می کردم و با دیدن استادم تنم مومور شد برای یه آغوش...

واقعاً اگه قیدی نبود، اگه قانونی نبود، اگه هفتاد پشت ما این همه هنجار و عرف مضحکه رو نسل به نسل بهم دیگه حقنه نمی کردن تا امروز به ما به ارث برسه، اگه دنیا یک لحظه در خلا بی اخلاقی فرو می رفت، اگه به یکباره تمدن برچیده می شد و توحش می آمد... پنج ثانیه...فقط پنج ثانیه بغلش می کردم و اون توده ی احساسم رو می زاییدم...و تمام...

پ.ن: به قول یه جوکی گاهی ما یکیو دوست داریم که اون نمی دونه، گاهی هم یکی ما رو دوست داره که ما نمی دونیم...خلاصه یک مشت نفهم تشکیل اجتماع دادیم!

پ.پ.ن: تکلیف چیه تو این اوضاع؟؟؟


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۲۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی