فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

بی خوابی

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ق.ظ

از این نصف شبای سخت و کثافته....

حتی اعصاب خوابیدن هم ندارم...

زیر دل درد دارم...می دونم که داره نوید یک خونریزی جانانه رو بهم می ده...

همه ی روابط کوتاه مدتِ مزخرف و بی سر و تهم داره جلوی چشمم رژه می ره...

بیزارم از این که از آرزوهام حرف بزنم. بیزارم...بیزارم از این که بگم کاش همدمی بود...

فقط دلم می خواد مدتی نباشم تا این دوران بگذره...

خدایا این گمشدگی کی تموم می شه...

راست گفتن کلاغه به خونش نرسید.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۲ اینجانب ..
ارزوهای که بهش نمی رسیم بهتره ازش حرف نزنیم بجز عصب خوردی هیچی نداره.
کلاغ که جا خود دارد ما هم به خونمون نرسیدیم
پاسخ:
اره. رسیدن وجود نداره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی