فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

شاید بتِ "من" شکسته بشه

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

می خوام بهش بگم...بگم که من بهت حس دارم...یا می گه نه یا می گه آره...مرگ یه بار شیون یه بار...یک جا این "من" و این غرور باید شکسته شه...اصلاً خیلی چیزا باید شکسته شه که بشه حرکت کرد...

سرگیجه دارم...از همه چیز وحشت دارم...زمین و زمان...از احساساتم...از عشقم از تنهاییم. همش خواب امتحان می بینم...استرس داره خفه م می کنه...بعض دارم.

شاید بهش بگم، اگرم شکسته شدم و بهم گفت نه نباید مهم باشه. حداقل ذهنم آزاد می شه...

این سایه باید از روم برداشته شه...این سایه باید محو شه...از نظر روحی دارم داغون می شم، فقط بخاطر این من...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

حرف زدم آدم رو از بلاتکلیفی نجات میده...
اگر خانم هستید، هرگز خودتون رو در مقابل هیچ مردی کوچیک نکنید. بگذارید اونها پیشقدم بشن.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۲ اینجانب ..
گفتن یا نگفتن به نظرم هر دو مصیبتهای خودشو داره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی