فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

و جواب...

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ

انتظار شنیدن این جواب رو هم داشتم...می دونستم این هم یک امید واهیه...

می گفتن هرجا که دلت بلرزه همونجا خداس...میگفتن دل هیچوقت دروغ نمی گه...می گفتن برودنبال دلت که راه درسته...

حس می کنم این حرفا چقدر با امروز ما غریبه س...خیلی غریبه...بوی یه عزیز از دست رفته رو می ده...

از ابراز احساسم پشیمون نیستم...فقط بابت این ناراحتم که دیگه مطمئن شدم که دوست داشتن وجود نداره...

قلبم تیر می کشه و شقیقه هام درد می کنه...

یه بغض سنگین دارم که نمی دونم شکستنش فایده داره یا نه...یک شب دیگه هم باید با بغض بخوابم...

حداقلش اینه که این آدم از ذهنم پاک می شه...

کاش توان و حس دوست داشتن نداشتم...کاش مثل سنگ بودم...

یه جمله از بزرگی هست که می گه : "همه دوست دار مصلحتن و نه حقیقت..."



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۸ • عالمه •
خوش به حالت که اقلا بهش گفتی و تکلیفت معلوم شد. اصلا این گفتنه به نظرم یه جور پیشرفته. من توزندگیم از یه نفر واقعا خوشم اومد که اونم به خاطر شرایط مزخرف خودم نتونستم بهش بگم و هنوز بین زمین و آسمون معلقم.
دوست داشتن وجود داره، فصل عاشقی ما هنوز نرسیده.
پاسخ:
مرسی از دلگرمیت. متاسفانه همه به فکر شرایط خودشونن. عشق ایثار می خواد. کسی دیگه این کارو نمی کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی