فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

فال امشبم...شب یلدا

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ق.ظ

امشب توی فالم بودی...خیلی بی رحمانه می خوای از یاد نبرمت و بیخیالت نشم.

نمی دونم چه حکمتی پشتشه...شاید بعضی ها زود ارتباط نمی گیرند، شاید سر فرصت بخوای ابراز علاقه کنی، شاید به یکباره گرداب مشکلاتت ریشه کن شه و بخوای وارد رابطه شی، شاید احتیاج به گشت و گذار داری که آخرش به خودِ من برگردی، شاید یکدفعه قدر بدونی...قدر این که چشم بستم به خیلی چیزا و قلبم دنبالت راه افتاد...شاید،شاید و شاید....

اما اگر اون روز منِ دیوانه عاقل شده بودم چی؟!

پ.ن: هنوزم عزیزی...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۱
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

عقل و احساس رو قاطی کنید. به دلتون اعتماد کنید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی