فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

اوج نیاز...

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ق.ظ

شاید اشتباه کردم که بهش گفتم احساس دارم...چرا انقدر مزاحم خوابای من می شه؟؟؟؟ مگه ازم رد نشد و نرفت؟؟؟

خواب دیدم دم در اون موسسه ایستاده با یه عده ی دیگه...من از مترو پیاده شدم...نگاهم افتاد بهش و یادم نیست چه حسی بهم دست داد...

قبلنا هی سعی می کردم دنبال صحنه ها و مکان هایی که توی خوابام می بینم توی بیداری بگردم، اما بعداً فهمیدم که خواب و رویا انتزاع محضه...

نمی دونم، واقعاً آیا مجازم خودم رو توی حالتی تصور کنم که برهنه روی تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی سینه ی برهنه ی یه مردی که بهش اعتماد دارم و باعث آرامشمه؟؟؟

چشمام داره سنگین می شه...بغضم گرفته...فقط دارم توی تنهاییم دست و پا می زنم...و می دونم دست آخر عضلاتم دیگه توان مقابله رو نخواهند داشت اما چون برای جنگ و مبارزه تربیتشون کردم خودشون خود به خود به مبارزه ادامه می دن...

دلم می خواد یه مدت نباشم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۳
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی