فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

یوگا

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۰۷ ب.ظ

با ته مانده ی سرماخوردگی رفتم کلاس یوگا...احساس خوبی بود فقط اوایلش گیج می زدم...

رون پای چپم بدجور گرفته...نزدیک پریودمم هست و مطمئناً یا زمان شدنم جا به جا خواهد شد و اگه هم جا به جا نشه به نحو تراژیکی پریود خواهم شد... 

مربی نازنینی داریم. از اون خانومای مقتدر و دوست داشتنی. وقتی اسممو پرسید یه جوری به چهره م دقت کرد که احساس کردم تمام خصوصیات اخلاقی و روحیم رو توی چند ثانیه کشید بیرون! گویا عدم تمرکز و تعادلم شدیداً توجهش رو جلب کرد.

هوا ابریه و به زردی می زنه. سردردم بهتره ولی اون گلو درد مزخرف هنوز باهام هست. روی تخت دراز کشیدم و تا نیم ساعت دیگه باید بشینم سر کارای کلاس پنجشنبه.

دارم سعی می کنم تو رابطه م درست و حساب شده پیش برم تا احیاناً این وسط ریدمان پیش نیاد! 

صمیمی شدیم تا حدی ولی هنوز دیداری شکل نگرفته، اما به زودی شکل می گیره...

همه چیز برام مبهمه، ولی به قول مربی یوگا که حقیقتا گل گفت، نباید به پیشواز چیزی رفت...بذار ببین چی پیش میاد و شرایط چجوریه. پیش بینی نکن. منم سپردم به کائنات! 

پ.ن: هرچی که خیر و صلاحه آرزومه پیش بیاد

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

منم همون پ.ن رو براتون آرزو میکنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی