فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

عود کردن سرماخوردگی

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۳ ب.ظ

خواهشاً عقلتون رو دست یه آدمی که کاراش عجیب غریبه ندین...دست آدمی که خونسردی و کون گشادیش رو اعصابه و وقتی میاد مثلاً زرنگی کنه یا تدبیر بیندیشه جسارتاً بد می رینه...

پریروز سرماخوردگیم داشت خوب می شد که با تنی چند از رفقا رفتیم سینما. در سرمایی که سگ سقط می شد. حالا تو این شرایط با یکی از رفقا قرار گذاشتیم که باهم بریم و اون بیاد دنبالم. حضرت آقا خیلی زیر پوستی حرف خودشو به کرسی نشوند و ماشینو نزدیکای خونه ی ما پارک کرد و گفت بیا با تاکسی بریم چون اونجا جاپارک نیست!

به آدمای به ظاهر مظلوم شک کنین چون یه خباثت درونی عجیبی دارن! دوست نازنینیه ولی الان از دستش عصبانیم. تمام گوشم گرفته و انقد آبریزش داشتم که دماغم داره کنده می شه.

همزمان هم پریود شدم که دیگه نور علی نور... حالی پیدا کردم شبیه خود مستراح...خودِ خودش...

پ.ن: یک هفته از پلاسکو گذشت و هیچی نمی شه گفت...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۷
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

منم دو روزه سرما خوردم. خواهرزاده ام گرفته بود دست زدم موس و کیبوردش گرفتم.
انقد آب از بینی م ریخته که فکر کنم شده شاه لوله!.
اینقد عطسه زدم کم مونده فک و دهانم از ریشه در بیاد.
انگار همین دیروز بود. پلاسکو رو میگم.
پاسخ:
ای بابا
مراقبت کن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی