فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

بعضی چیزا...

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۹ ب.ظ

بعضی چیزا نه جاش توی اینستاگرامه، نه توئیتر نه فیس بوک و نه حتی همین وبلاگی که گمنام دارم می نویسم...

جاش فقط توی دفتر خاطرات قفل زده س...

پ.ن: گمنامی هم مقطعی داره.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

یا توی وبلاگی که کسی آدرسش رو نداره و راهی برای کامنت گیریِ مردم هم نداره.
پاسخ:
اینم بد نیست
میفهمم...
پاسخ:
:)
ما خودمون هم واسه خودمون محدودیت ایجاد می کنیم.
همیشه میشه گمنام بود تا وقتی که خودت بخوای.
پاسخ:
موافقم باهات

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی