فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

تولد بازی

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ق.ظ

تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود و امشب همون اکیپ جمع و جور خودمون دور هم جمع شدیم توی یه کافه.

وقتی توی این جمع قرار می گیرم چند ساعتی از جنگ و جدال های فکریم دورم و این حس خوبیه.

تداعی کننده ی دورانی هستن که اونقدر پیچیدگی نداشت مثل الان...

هممون سینگلیم، بجز یکیمون...که اونم چند وقت دیگه بهم می خوره به احتمال قوی (منطق رابطه هایی که من می بینم این روزا...حباب روی آب).

این جمع بهم حسی از خلوص رو می ده...جمعیه که بی منته...بی حاشیه س...

یک کدوممون چس کلاس تخمی نداریم.

اما متاسفانه اثرش موقته...

حس یه سرطانی رو دارم که راه به راه قرص مسکن می خوره تا دردو نفهمه فقط...چون درمانی نیست...

نوشتنم نمیاد امشب...

خوابم باز دیر شده...

پ.ن: با اون آدم به جایی نمی رسم...

پ.پ.ن: به زودی قالب وبلاگ عوض خواهد شد. مشکی بسه...نمی خوام رنگ عشق روی وبلاگم باشه.



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۹
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۶ محمد روشنیان
قدر این جمعارو بدون
پاسخ:
جای قدردانی داره
چه بسا روزی حسرتشونو بخورم
پس باید بیخیال اون ادم باش.
ادمای بی ادعا خیلی خوبن اما کاش همیشگی باشن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی