فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

یه خاطره ی مضحک

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ب.ظ

شونزده-هفده سال پیش بود که کامپیوتر تازه اومده بود تو خونه ها و خالم اینا کامپیوتر گرفته بودن و به پسرِ دوستِ شوهر خالم گفته بودن که بیاد راش بندازه. پسره حالا بماند که سه روز اونجا لنگر انداخته بود و هیچ کاری نمی کرد و آخرشم هیچ کاری نکرد، یکی از حرفای شاخداری که زده بود این بود که "روی کیبورد می خوام براتون برنامه بریزم!"

پ.ن: یکی از مقاله هام بلاخره الان تموم شد. مخم گوزیده شدید.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۰۲
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

رو کیبورد؟
:-)))))
پ.ن: خسته نباشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی