فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

پروپوزال!

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۹ ق.ظ

چند روزه دارم عین ملا بنویسا فقط می خونم و می نویسم...فقط یه مقاله ی دیگه مونده که خوشبختانه زود تموم می شه چون کوتاهه...

احساس می کنم همه جام بخیه خورده...اساسی جر خوردم! 

انقد که بیدار بودم انگار دلم نمیاد بخوابم...

و انقد که خسته و له و پاره م که نه دلم بغل می خواد نه لب نه یار!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۰۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۵۰ محمد روشنیان
انقد که بیدار بودم انگار دلم نمیاد بخوابم...

ما نیز گاهی اینجوری میشویم!
پاسخ:
حالت رازآلودیه
امیدوارم نتیجه ی زحماتی که میکشید رو بگیرید.
پاسخ:
مرسی از تو دوست خوب

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی