فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

بلاخره تموم شد

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۶ ق.ظ

همه ی تکالیف و مقالات نوشته و ارسال شد. 

الان که ساعت سه و بیست دقیقه صبحه دوتا نقاشی کشیدم. کلاس مبانی هم سه روز پیش تموم شد و من خیلی خوشحالم که تونستم نه ماه پر بارو با یه استاد بی نظیر طی کنم و کلی چیز جدید یاد بگیرم.

اینجاس که شاعر می گه : "تا بدان جا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم". بعد از یه دوره ی خوب این احساس به آدم دست بده مثبته. یعنی داره تحول فکری و کاری ایجاد می شه و اون استاد کارش رو به نحو احسن انجام داده و درو برات باز کرده تا خودت مسیرو طی کنی.

بوی عید میاد..البته هنوز اونقدر نه. من این وقت های سالو همیشه خیلی دوست دارم...بلاخره یه عیدی در پیشه و کهنگی ها می خواد از بین بره. 

امیدوارم بتونم مزخرفات ٩٥ رو طی این چند روز دفن کنم و با یه ذهن تصفیه شده ٩٦ رو شروع کنم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۱
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

امسال بویِ عید دیر حس شد.
تو شهر ما که فقط ماشین ریخته تو خیابون ها وگرنه مثل سالهای پیش شلوغ نیست. شایدم خریدها رو گذاشتن واسه روزهای پایانی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی