فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

بعد از یک طوفان

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ب.ظ

دیروز یه دعوایی با خونواده داشتم...

با سردرد و گلو درد خوابم برد. اما خوشبختانه آدمایی هستن که سعی می کنن آرامشو برام ایجاد کنن و باهم یه جوری کنار میایم تهش.

دلم می خواد از هر قید و بندی بزنم بیرون و با فراغ بال برم سفرهای دور و دراز. جزو برنامه ی بلند مدتمه که به زودی عملی می شه.

لازمه که اول پایان نامه م رو دفاع کنم و عکاسی رو هم یاد بگیرم.

دیروز یه سر تنهایی رفتم سینما و کافه...دارم تنها رفتن به خیلی جاها رو شروع می کنم...هرچند که با تنهایی کاملاً مانوسم، اما بیشتر دارم تنها رفتن به جاهایی رو تمرین می کنم تا مقدماتی بشه برای تنها رفتن به سفر...

پ.ن: گاهی حس می کنم بیش از حد جنگجو هستم


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

کاش میشد به همین "قید و بندها" یه قید و بندی زد که دیگه مزاحم ما نشن.

من و برادر کوچیکه که نشده یه روز دعوا نکنیم .
جنگیدن سر چیزای که ادم میخواد خیلی عالیه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی