فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

سفر دوم

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۴۹ ب.ظ
٢٠ کیلومتری رشتم... توی یه ایوون چوبی نشستم و رو به جنگل و کوهم... یه سرمای ملایمی هست و هوا رو به تاریکیه. امشب دیروقت یا صبح زود برمی گردیم تهرون... دوست دارم سالی رو شروع کنم که برای خواسته هام عمل کنم و نه فقط فکر...
جمعه هم امیرو می بینم. احتمال زیاد اون جای دنج بالا پشت بوم خونشون! :) 
بوس و بغل و معاشقه خواهیم داشت. همچین نگاهی به رابطه ندارم که حتماً باید فلان مراحل طی بشه تا برسیم به معاشقه و رابطه جنسی. کما این که توی روابط قبلی هم اینجور نبوده...
جورای مختلفی می شه به یه موضوع نگاه کرد و باهاش برخورد کرد.
علاقه ای ندارم که آداب و سنن احمقانه رو توی زندگیم دخیل کنم. جوری که می خوام زندگی می کنم.
پ.ن: صدای قورباغه ها...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۰۹
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی