فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

بعد از یک ماه و هشت روز

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ب.ظ

یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که اومدم خونت و دیدار اولمون انقدر ناشیانه اتفاق افتاد.

یک ماه و هشت روز می گذره از روزی که دیگه بهم اثبات شد که ذره ای دغدغه ت نیستم و یک سال تمام ذهن من از احساس مثبت نسبت به تو و شوق رسیدن به تو باردار بود، غافل از این که یه بچه ی حروم زاده رو توی ذهنم پرورش می دادم...

یک سال تمام وقت صرف شد تا تو توی فکر و احساسم نشستی و با تصویری که ازت ساخته بودم خیلی خو گرفته بودم... اما الان، بعد یک ماه و هشت روز، دارم تمام سعیم رو می کنم که برای همیشه از ذهنم بری بیرون.

کاش ما آدما بتونیم جایگاه درست خودمون رو در قبال همدیگه پیدا کنیم، تا بتونیم با آرامش و بدون این که این همه بخوایم بخاطر همدیگه هزینه بدیم و از همدیگه اذیت بشیم زندگیمونو می کردیم...

یادمه یه فال حافظ گرفتم به نیت همون آدم، و جوابی گرفتم که مو نمی زد... "عاشق کسی شدی که از اسرار عشق هیچی نمی دونه". (به فال اعتقاد ندارم و بر مبناش زندگی نمی کنم، ولی گاهی که خیلی مضطرب می شم برای آرامش این کارو می کنم.)

درسته، قرار نیست همه ما رو اونجوری که واقعاً هستیم ببینن و ارزشِ ارزش رو بدونن... هر کسی خوبه برای خودش خوبه ولا غیر.

اینا همه ی حرفای منطقی ایه که به زبون راحته ولی در عمل سخت تر از اون چیزی که تصورش رو می کنیم...

گاهی به این فکر می کنم که کاش انقدر که راحت آدما رو اذیت می کنی و به راحتی ازشون عبور می کنی و کوچکترین توجهی به احساساتشون نداری ، یک روزی به سختی صدای تک تکشون توی سرت بپیچه و به خودت بیای و سعی کنی خودت رو تغییر بدی...ولی بعیده چنین چیزی چون همیشه گفتن توبه ی گرگ مرگه.

کاش انقدر که به رابطه ی جنسی اهمیت می دی یه کمم به روح و روان آدما اهمیت می دادی و دو وجب بالاتر از پایین تنه ت رو هم در نظر می گرفتی...

کاش انقدر که ظاهرت قابل اعتماد و فرهیخته به نظر میاد و پشت یه ماسک اجتماعی قایم شدی، سیرتت هم قابل اعتماد بود...

کاش انقدر به فکر خوش گذرونی های خودتی یه کم از خودت فراتر می رفتی و چشمت به اطرافت باز می شد...نه این که مثل یه بچه که همه چیش خودمحورانه س رفتار کنی...

حالا دیگه مطمئنم که به فرض محال هم روزی یک درصد تغییر کنی، حاضر نیستم ببخشمت و اجازه بدم که یه رابطه ی خیلی ساده و معمولی هم باهات داشته باشم...







موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۹
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۵ پیمان محسنی کیاسری
این پست درباره همون آقاییه که تو رشت ویلا داشتن و نجار بودن؟
پاسخ:
نجار بود و دانشجوی دکترا. ولی توی رشت ویلا نداشت. خونش تهرانه. من سفر رشت بودم یک روز قبل اینکه ببینمش و برگشتم از سفر و دیدمش.
با احترام...همش تقصیر خودتون هست...
100 درصد داستان !
بعله
پاسخ:
ممنون می شم قضاوت نکنید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی