فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

١٠ خرداد ٩٦

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ق.ظ
واقعاً ترجیح می دم پسری به من احساس و عاطفه نداشته باشه. می خوام یه زندگی بدون حس بدهکاری رو داشته باشم... نه این که هر ساعت عین این آدمایی که چکشون برگشت خورده تنم بلرزه از این که هر لحظه ممکنه در خونمو بزنن.
حالم بهم می خوره از کسی که همه ی رفیقاش بهش به شوخی فحش پایین تنه می دن و هیچ ناراحت نمی شه و غش غش می خنده ولی منِ بدبخت که یه ذره اینور اونور حرف بزنم چون که "محبوبشم" بهش برمی خوره و یک ماه می ره تو قیافه. 
پ.ن: پست رو اصلاح کردم چون حس کردم درست نیست به اون کسی که حتی هیچ احدی اینجا نمی شناسش بدگویی شه. عصبانی بودم از دستم در رفت...عذرخواهی.
موافقین ۳ مخالفین ۲ ۹۶/۰۳/۱۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی