فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

شک ندارم...

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

شک ندارم که اینجا خانه ی من نیست... خانه ی زیبایی هم نیست...

من موندم چرا وقتی که خیلی از آدما می دونن که دیر یا زود (که البته به زودی) دیگه نیستن توی زندگیمون بازم دو دستی گریبان مارو چسبیدن و می خوان ما هیچ جا نریم و برای خودمون زندگی نکنیم؟؟؟؟؟

چرا روحیه ی آزادمنش سرکوب می شه؟؟؟ چرا روحیه ی اهل سفر و رهایی سرکوب می شه؟

اولین بار که توی یه کشور دیگه بودم و با سبک سفر اروپایی ها آشنا شدم فهمیدم که زندگی و حیات به سبک دیگه ای هم وجود داره... خارج از چارچوب مزخرف خونواده، رها و آزاد با یه کوله پشتی و یه محل اقامت ارزون قیمت و کلی ماجراجویی...

حالا دیگه شک ندارم می خوام پشت کنم به همه چیز و بذارم برم...

پ.ن: دوست عزیزی پست گذاشته بود که بخاطر بچه بازی ها و جو بیخود اینجا مدتی کامنتاشو بسته. دقیقاً حرف دل منو زد و دقیقاً منم به همین دلیل این کارو کردم که مدتی گوشم از شنیدن یه سری کامنت هایی که در حد بچه ی پیش دبستانیه خالی باشه.



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۲
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی