فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

فاطمه

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۴ ق.ظ

فاطمه زنِ پسر دائی مامانم، مهدی بود. یه دختر با پوست سفید، صورت گِرد، قد و هیکل خوب و متناسب و چشمای سرد و بی روح. هنرمند بود و نقاش، پدرش از نامدارای بازار بود و یه خونواده ی خیلی خیلی پولدار داشت. با پسر دائی مامانم دوست بود و وقتی ١٨ سالش بود عروس این خونواده شد. ظاهراً پدر فاطمه با این ازدواج مخالف بوده، که البته حق هم داشت. مهدی نه تحصیلات درست حسابی داشت، نه کار درست حسابی و نه روحیه ی هنری و فرهنگی که بتونه دخترشو درک کنه... و طبیعتاً پدر فاطمه بخاطر ثروت و اعتبار زیادی که داشت چندان خوشایندش نبود که دامادش یه همچین آدم معمولی ای باشه. بهرحال خواست دخترش بود و دخترش عاشق بود و در نهایت رضایت داد. و در نهایت با ازدواجشون مهدی کنار دست پدر زنش راهی بازار شد و کاری پیدا کرد.

فاطمه توی خونواده ی ما ساکت و آروم بود و فقط با خواهرای مهدی و چندتا از دخترای دیگه ی فامیل می جوشید. اهل سلام و تعارف آنچنانی که مورد پسند ایرانیاس نبود، و یادمه که اون اوایل یه عده از فامیل حرفایی از این دست می زدن:" اصلاً آداب معاشرت درست حسابی بلد نیست... منو دید سلام نکرد. خیلی یخ و نچسبه، با هیچکس نمی جوشه، مغروره..."

دقیقاً نقطه ی مقابل مهدی بود، که یه دلقک به تمام معناس و توی هر جمعی انقد دَری وَری می گه و این و اونو مسخره می کنه و همه رو می خندونه که دل و روده ی آدم میاد تو دهنش. حتی توی جمعای ما جوونا که همه از هر حرکت مهدی از خنده پاره می شدن فاطمه اصلاً نمی خندید و براش انگار جالب نبود. خلاصه که کلاً دوتا فاز جدا بودن. حدود دو- سه بار هم می خواستن از هم طلاق بگیرن و فاطمه رفته بود خونه ی پدرش و کنتاکتای جدی ای داشتن...مهدی هم با رفقا و فک و فامیل به گردش و تفریح خودش می پرداخت. زندگیشون کش و قوس زیاد داشت در کل و چندین بار تا مرز طلاق رفتن، اما طلاق اونارو از هم جدا نکرد...

فاطمه شش سال پیش سرطان سینه گرفت، مهدی هم کنارش بود و تنها کسی رو که می خواست بالا سرش باشه توی این شرایط سخت مهدی بود. سه سال با این بیماری مبارزه کرد و در نهایت عید سال ٩٤ توی سن ٢٨ سالگی فوت کرد. مرگ فاطمه جداشون کرد...

مهدی الان تنها زندگی می کنه و خونه ش رو یه مدت خیلی آرتیستی دیزاین کرده بود. اوایل فوت فاطمه زیاد گریه می کرد و گاهی فکر کرد که در حق فاطمه کم لطفی کرده بود، چون فاطمه خیلی دوسش داشت انگار. اینو می دونم که مهدی با همه ی دلقک بودنش و مسخره بازیاش یه آدمیه که عمیق غصه می خوره و شاید هزار بار با خودش فکر می کرد که کاش شرایط جور دیگه ای بود و خیلی از رفتارا از هر دو طرفشون سر نزده بود تا این همه از دست هم اذیت نشن... اگر آدمیزاد می دونست چقدر اطرافیانش و خودش عمر می کنن قطعاً توی یه سری رفتاراش تجدید نظر می کرد. اگر مهدی می دونست فاطمه به این زودی می ره خیلی جاها کوتاه میومد و خیلی کارا رو نمی کرد، فاطمه هم همینطور. بهرحال گذشته و من در جایگاه قضاوت نیستم که زندگی مشترک اینارو که از خیلی ابعادش بی اطلاعم رو تحلیل کنم و حکم صادر کنم. حرفم اینه که حیف بود این عمر کوتاه و این همه کشمکش که بازم تهش بهم تعلق خاطر داشتن.    

فاطمه تو اوج جوونی با اون همه پول و تابلو نقاشی و زیبایی و ماجراها با مهدی رفت زیر خاک... می گن که دستش تو دست مهدی بود وقتی جون داد.

من وقتی بهش فکر می کنم اولین تصویری که ازش میاد تو ذهنم با اون لباس نامزدی خوشگل و متفاوتشه، که به رنگ آبی فیروزه ای بود...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۱
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

من هر زمان از دوست‌داشتنی‌هام دلگیر می‌شم، به نبودنشون فکر می‌کنم!
به نبودنشون فکر می‌کنم و تنم می‌لرزه و دلخوریم همون‌جا تموم می‌شه!
خیلی وقت‌ها ازم پرسیدن "چطور می‌تونی این‌قدر مهربون باشی؟" و من هربار گفتم "امان از جاهای خالی که مثل درد توی استخوان می‌پیچه.."
و هربار هم هیچکس نفهمیده از چی حرف می‌زنم..
پاسخ:
منم این عادت تورو دارم.
به نظرم عادت خوبیه. ولی به وقتش باید در قبال افراد خاصی سفت وایساد.
۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۵ • عالمه •
بعد از مدت‌های طولانی در وبلاگستان یه پست خوندم که موهای تنم رو سیخ کرد! :') [هایده هم داره میخونه برام "اما برای من دور ز خونه، بهارا هم مثل خزون می‌مونه"]
خیلی خیلی از آدمایی که اهل بگو و بخند و دلقک بودن جمع هستن سختی‌های زیادی کشیدن که با بروز این رفتارا میخوان سرپوش بذارن روش. راستش خیلی وقته که اهل عشق و عاشقی و اینا نیستم، ولی داستان زندگیشون واقعن تراژدی غم‌انگیزی بود...
پاسخ:
واقعاً تراژیک بود و فاطمه هم خیلی زود رفت...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی