فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

هر دم از این باغ بری می رسد

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ
آتنا و این بار بنیتا... چقدر نفرین شده ن این دو اسم مختوم به "آ"...
خودم از مرثیه سرایی خسته م، خودم از این که هر روز صبح چشم باز کنم و با یک خبر ناگوار روح و روانم خراشیده بشه خسته م.
خدایا اگر هستی چرا نسل این اشرف مخلوقاتت رو ور نمی داری؟؟
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۴ علی اسفندیاری
 :-o 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی