فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

از ته دلنوشته

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

من اگر مرد بودم اصلاً ازدواج نمی کردم و حتی به ازدواج فکر هم نمی کردم. همین و تمام...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

۱۴ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۴ کِلاَوس بُودلِر
من اگر زن بودم، می‌رفتم و یه جای دیگه با فراغ بال و بدور از ظلم و تبعیض، اصلا به ازدواج فکر نمی‌کردم... :)
پاسخ:
دقیقاً برادر!
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸ معلوم الحال
والا بخدا

راستی شما دیگه چرا؟
پاسخ:
من شاید یه دختر ضد ازدواجم.
حرفی که کلاوس میزنه، من اگه پسر نبودم و قضیه خدمت و اینا برام نبود صدبار تا حالا فرار کرده بودم از این مملکت :))
پاسخ:
فرار یک زن هم خودش سوداها دارد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی