فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

سم و سموم

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۱۷ ب.ظ
پریشب انقد خوابای هجو و در هم بر هم دیدم که صبح می خواستم این مغزمو از پنجره پرت کنم بیرون.
صحنه های بی ربط و باربط که مشخصاً حاصل ذهن از هم پاشیده ی خودم در بیداریه...
یه صحنه از خوابم این بود که یه مرداب بزرگ بود که توش یه سری حیوون مثل مار و لاک پشت و یه جور تمساح کوچیک بود و من از بالا داشتم نگاه می کردم که یهو دیدم یکی از بچه های فامیلمون که کلاس سوم دبستانه با پای خودش رفت توی مرداب...خیلی عادی...منم با خودم فکر می کردم واقعاً چرا این کارو کرد؟ توی این آب کثیف که کلی حیوون توشه که می تونن خطرناک باشن انقد راحت قدم گذاشت؟ خیلیم راحت زیرابی رفت و دیگه بالا نیومد...
یه صحنه ی دیگه ی خوابم این بود که یه جایی مثل یه سالن بزرگ بود که که هر قسمتش یه خونواده یا یه اکیپ دوست بودن که برای خودشون جشن می گرفتن ولی هیچ نوری نبود به جز نور شمع هایی که خودِ آدما روشن کرده بودن. خودم هم بودم و بعضی از فک و فامیلامون. لباس سنگینی تنم بود مثل لباس عروسی، سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مردی که نمی دونستم کیه... استرس داشتم چون احساس می کردم همه براشون سوال می شه که این کیه کنار تو.
صحنه های دیگه ای هم بود که کاملاً بهم بی ربط بودن و به زور توی ذهن من بهم سنجاق شده بودن...
توقع داشتم که دوباره همچین خوابای هجوی اون شب بیاد سراغم، چون روزش علارغم این که روز خوبی بود ولی مواجه شدن با یه آدم منو بدجور بهم ریخت.
جلسه ی دفاع یکی از بچه های ورودی قبل ما بود که با چندتا از دوستام رفتیم. دفاع خوبی بود و خیلیم شلوغ بود. بعد مدت ها تجدید خاطره کردیم و حس کردم جداً روزای خوبی بود که من دوست داشتم زودتر تموم شه. ولی همیشه در تجدید خاطره ها فقط خاطرات خوب و مثبت مرور نمی شن، خاطراتی که اذیتمون کردن تا مغز استخون هم مرور می شن...
با اون شخص هم روبرو شدم...امیر... یه آن احساس کردم یه ساختمون توی دلم ویرون شد...
ظاهر آشفته و خسته ای داشت، مثل دوتا غریبه باهم سلام علیک کردیم. طبق معمول پشت اون ماسکی قایم شده بود که توی محیط آکادمی می زنه. یه ظاهر خیلی موجه که جوری وانمود می کنه که "دسترسی به من خیلی سخته و من خیلی اون بالا بالاها هستم".
اما این حنا برای من دیگه رنگی نداشت چون این ظاهر روتوش شده و اون ایماژ شیشه ای بدجور برام فروریخته بود و وجهه ی واقعیش رو دیده بودم و شناخته بودم. آدمی که فکر می کنه خیلی زرنگه ولی درواقع هیچی نیست...پوچه.
هیچ اتفاقی سیاه مطلق و سفید مطلق نیست. یه جورایی خوشحالم که این تجربه رو داشتم، علارغم همه ی اون دردایی که کشیدم، چون فهمیدم اطرافم پر از آدماییه که "چنین که می نمایند نیستند". سوادشون تصنعیه، رفتارشون تصنعیه و همچین که به خلوت می رن اون ماسک تخمی رو می ذارن کنار و شخصیت واقعی گهشونو رو می کنن و اتفاقاً دسترسی به این قبیل آدما خیلی راحتتر از اون چیزیه که فکرشو می کنیم.
یک چیز برام مسلم شد، و اونم اینه که همیشه اون چیزی که افراد از خودشون به نمایش می ذارن در درونشون صد و هشتاد درجه ضدش هستن. آدما همه از دم آشغال و عوضین مگر این که خلافش ثابت شه.
دیشب تصمیم گرفتم این پرونده ای که مثل یه آدامس بدون شیرینی کش دار شده بود رو برای همیشه ببندم.
خاطره ی معاشقه باهاش روی کاناپه ی خونه ش و بغل کردن با احساس من موقع خداحافظی هم فراموش می شه... ملالی نیست.
نعمت فراموشی رو نباید دست کم گرفت.




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۳
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی