فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

اگه روزی

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ق.ظ
ساعت ۲ و ۱۶ دقیقه نیمه شبه و من دارم به این فکر می کنم که اگه اون فرد پیدا بشه کلا مقوله ی سوشیال فرند و دوست معمولی پسر رو برای همیشه می کنم تو ماتحت سگ و رهاش می کنم. خسته م از تشتت.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

۰۸ آبان ۹۶ ، ۰۳:۳۵ محمدباقر قنبری نصرآبادی
خدا به خیر بگذرونه!
من که نه چیزی دیدم
و نه چیزی می‌گم...
حکایت پیدا کردنِ این وبلاگ واسه من جالبِ.
من فیلمِ احتمال باران اسیدیُ دیدم چند وقت پیش و نقدشُ که سرچ کردم وبلاگ شما رُ دیدم
جالبِ همچنان که حسای ما انقدر نزدیکِ... حتی نوعِ تحلیل و... 
خوشحالم ی وبلاگ درست حسابی پیدا کردم. 
پاسخ:
ممنونم از لطفت عزیز :)
۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۴:۱۶ • عالمه •
گاهی می‌گم ارتباط با دیگران باید فان باشه نه اینقدر سخت!
پاسخ:
فان که قطعا لازمه اما کمبود یه رابطه ی جدی رو هم گاهی خیلی احساس می کنم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی