فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

نگار

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ

نگار همکلاسیم بود، یک سال راهنمایی، یعنی اول راهنمایی فقط باهاش همکلاس بودم. یه دختر قد کوتاه با صورت استخونی و پوست نسبتا سفید و موهای قهوه ای روشن. پر انرژی بود و فعال و البته حساس، درسش هم خوب بود و مثل من متولد شهریور بود، هفده شهریور. همیشه کنار دوست صمیمیش که هم قد و قواره ی خودش بود میز اول کلاس می شست و من و دوستمم میز پشتیشون. یادمه اوایل سال معلم ادبیاتمون گفت یه انشا بنویسید راجب خودتون و وقتی نگار انشاشو خوند یک جمله ش همیشه توی ذهنم موند: "من اخلاق بدی که دارم اینه که کمی عصبی هستم که البته دارم سعی می کنم با کمک خودم و اطرافیانم این اخلاق بدمو ترک کنم." گاهی باهاش از روح و جن و این که رابطه ی جنسی بزرگسالان چی هست و اصلا وجود داره یا نه حرف می زدیم، کلاً پایه ی هیجان بود.

تابستون سال هشتاد و سه بود، همون تابستونی که مهرش می رفتیم کلاس دوم راهنمایی. برامون توی تابستون همیشه برنامه ی استخر می ذاشتن. یادمه یه روز صبح که توی حیاط ورزشگاه منتظر وایساده بودیم تا درشو باز کنن و بریم تو احساس کردم جو بین بچه ها سنگینه... دوست صمیمیم منو کشید کنار و در گوشم گفت: "یه خبر بهت بدم قول می دی حالت بد نشه و پَس نیفتی؟ قول بده...نگار مرده..."

نگار توی یه تصادف مرد، با خانواده ش بود و تنها کسی که فوت کرد نگار بود. اولین بارم بود که کسی از اطرافیانم که لحاظ هویتی و سن و سال با من یکی بود مرده. یادمه اون روز که رفتم خونه دفتر خاطراتمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن و وسطاش هم چندتا قطره اشک ریخت روی کاغذ. یه جورایی اون چندتا قطره اشک برای خالی نبودن عریضه و این بود که به خودم بقبولونم که بیشتر از این که متفکرم ناراحتم. مرگ نگار منو به گریه ننداخت، مرگ نگار باعث شد که ساعت ها و روزها و ماه ها فکر کنم، به مرگ، به این که مرگ چقدر راحت می تونه یکی عین خودِ منو از بین ببره، بدون این که هیچ چیزی جلودارش باشه. نه، من با مرگ بیگانه نبودم، من با مرگ نگار که درواقع مرگ کسی بود که با یه ذره اینور اونور و کوچکترین جابه جایی می تونست نصیب من یا هرکدوم از همکلاسیای دیگمون بشه بیگانه بودم. مرگ رو برای هرکسی تقریباً می تونستم قبول کنم، بغیر از خودم و کسانی که شبیه خودم بودن.

خیلی به این فکر و سعی می کردم هی توی ذهنم تصویرسازی کنم که نگار لحظه ی مرگش چه جور تجربه ای داشته؟ وقتی اون تن نحیفش رو توی قبر گذاشتن؟ روحش کجا رفته و چی کار می کنه؟ به این اعتراض داشت که چرا انقد زود مرد؟ مامان و باباش روزاشونو بدون نگار چجوری می گذرونن؟ داداش کوچیکه ش می فهمه که چه اتفاقی برای خواهرش افتاده؟ اصلا از مرگ درکی داره؟ یادمه یکی از بچه ها می گفت مادرش بعد چند روز اومده بود توی دفتر مدرسه و می زد تو سرش که داداش نگار خونه مامان بزرگشه و می گه تا نگار نیاد خونه منم نمیام...

سیزده سال از مرگش می گذره و نگار قبل از این که دوازده سالگی و کلاس دوم راهنمایی رو ببینه مرد. خیلی به این فکر می کنم که من چه مراحل و تجربیاتی رو پشت سر گذاشتم و اون خیلی وقته که زمان براش به صفر رسیده و این منو یه کم یه جوری می کنه. زنده موندن چیزی نیست که بهش افتخار کرد یا به رخ کسی که مرده کشید، پس بهتره قضاوت نکنیم و نگیم خوشا به حال ماهایی که زنده ایم و بدا به حال نگارهایی که مردن، چه بسا شاید برعکسش درست باشه.

نگار منو درست در زمانی که با کودکی چندان فاصله ای نداشتم منو با مرگی از جنس دیگر مواجه کرد، مرگی از جنس یه دختر بچه، مرگی از جنس یه همکلاسی و هم درسی... مرگ با من فقط یک نیمکت فاصله داشت و احتمالاً تمام سال تحصیلی رو داشت توی کلاسمون قدم می زد و تصمیم می گرفت...

فقط یک نیمکت فاصله...



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۷ معلوم الحال
خدا رحمتش کنه :((
پاسخ:
:(((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی