فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

امیر (ریما)

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

امیر اسمش بود، ریما آیدی اینستاگرامش که برعکس شده ی اسمشه. امیر سه سال از من کوچیکتر بود، اهل مطالعه و نوشتن بود و درکش بالا بود. سختی کشیده بود... وقتی ٧ سالش بود پدر و مادرش توی یه تصادف کشته شدن و خالش بزرگش کرد. مستقل بود، همزمان با درسش کار هم می کرد چرا که شرایطش اینجوری ایجاب می کرد. اما اینا یه بعد شخصیتش بود.

توی اینستا توجه زیادی به من داشت کم کم کامنتا و شوخیا تبدیل به چت تلگرامی شد و گفت دوست دارم ببینمت. به عنوان یه دوست مجازی قبولش داشتم و دوست داشتم که باشه در همون حد. اون با این که می گفت حد و حدود خودمو می دونم و با تو وارد رابطه جدی نمی شم و صرفا دوستت می مونم، اما رفتار و عملش چیز دیگری رو نشون می داد. اولا که همون دو سه باری که باهاش رفتم بیرون با یه آدمی با احساساتی افسار گسیخته و سانتیمانتالیسم بیجا و در یک کلام "بچه" مواجه شدم. یه پسری که همون دو سه باری که دیدمش یه زبان بدن خاصی داشت که من هیچ جوره نمی تونستم بپذیرم. از زل زدن تو چشمام و گفتن این که "تو واقعا بی نظیری" و زیادی دست زدن به صورتم  تا اصرار بر بوسیدن من توی کافه، یه محیط عمومی، بیشتر از این که من احساس خوبی کنم و حس غرور بهم دست بده که یه نفر انقد از من خوشش میاد و منو می پرسته بیشتر احساس معذب بودن کردم و مدام عقب نشینی می کردم. گاهی وقتا هم که زنگ می زد به بهانه ی احوال پرسی با یه لحن ملتمسانه ی لوس حرف می زد که بیا ببینمت دوباره و وقتی می خواستم زودتر مکالمه تلفنی رو قطع کنم باز با همون لحن لوس و نُنُر می گفت "نهههههه نرووووو". کافی بود یک بار جواب گوشیو ندم تا مثل یه بچه ی سه ساله رفتار کنه و قهر کنه، بعدش خودش میومد آشتی می کرد. چندان فرد جذابی برام نبود و نیست و در نظرم یه بچه ی به بلوغ نرسیده و رو مخ بود. در حد همون دوری و دوستی خوب بود. اون دو سه بار دیدنش هم برای من حکم به دست آوردن دلش و از سر ترحم و رفع تکلیف بود. چند روز پیشم کلا ارتباطشو با من قطع کرد و مدعی شد که به اندازه ی کافی ازش خوشم نمیاد برای همین دلیلی نمی بینه که وایسه برای من. منم گفتم سرت سلامت و الان همون دوری و دوستی رو هم نداریم.

نتیجه ی اخلاقی: آدم کمتر اطراف آدم، اعصاب راحتتر و بهداشت روانی بیشتر. لزومی نداره همه با ما رفیق باشن.

پ.ن: ماکسیمم زمان تلفن حرف زدن من ۶ دقیقه س. بیشترش برای من مصداق شکنجه ی روحی رو داره. در کل علاقه ای به این کار عبث ندارم.

پ.پ.ن: خیلی از آدما جاشون می تونه توی اینستاگراممون باشه، اما توی زندگیمون نه. 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۷
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۷ معلوم الحال
واقعا تو کافه مبخواست ببوسدتون؟ :/ شمام گذاشتین؟
عجب زمونه ای شده!!!
(به غارش -اصحاب کهف- باز میگردد)
پاسخ:
نذاشتم! شاکی هم شد!
۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۳:۱۵ معلوم الحال
با کبف می کوبیدید تو صورتش!!!  مردک دهه هشتادی د:
پاسخ:
:))) دهه هفتادی بود البته!
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۶ معلوم الحال
رفتارش شبیه دهه هشتاد یا بوده :)
پاسخ:
اره خب :)) اما اواسط دهه هفتادی ها هم این مدل آدما توشون زیاده! :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی