فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

رامین

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ
رامین توی گالری ای کار می کرد که من تابستون پارسال توش نمایشگاه داشتم. نویسنده، مترجم و منتقد سینما بود. هر بار که می رفتم گالری برای انجام کارای نمایشگاهم بیشتر پشت لپ تاپش بود و مشغول یه کاری بود. یه پسر خیلی معمولی بود، چه به لحاظ تیپ و قیافه و چه به لحاظ رفتار، اصلا هیچ چیز جذاب و خاصی نداشت که بخواد توجه آدم بهش جلب بشه. حلقه دستش بود و این نشون می داد که متاهله.
رامین هروقت چشمش به من میفتاد یه لبخند خاصی می زد که ته دلم می لرزید و کیف می کردم، می دونستم که بی منظور نیست اما حلقه ی توی دستش مانع از این می شد که باور کنم که من می تونم براش جذاب باشم و برای همین پیش خودم توجیه می کردم که منظور خاصی اصلا نداره و صرفا از روی خوشرویی بهم لبخند می زنه وهی به خودم نهیب می زدم که تخمی تخمی برای خودم فکر و خیال نکنم و احساساتمو فعال نکنم. واقعا دوست داشتم باهاش حرف بزنم و بیشتر باهاش آشنا شم، اما روحیه ی درونگرای خودم و متاهل بودن رامین باعث می شد که بهش نزدیک نشم و هیچوقت باهاش حرف نزنم. دلم می خواست یک آن اون قیود وملاحظات عن و گهی رو متلاشی می کردم و می رفتم باهاش کلی حرف می زدم و حتی ابراز علاقه می کردم و بغلش می کردم. همش در حد یه وسوسه و خیال باقی موند و من روز آخری که رفتم نقاشیامو برداشتم و خداحافظی کردم ناراحت بودم و احساس لال بودن و منفعل بودن می کردم که چرا نشد و نتونستم باهاش حتی یه مکالمه ی عادی داشته باشم. رامین و لبخندش در حد یه خاطره ی خیلی خوشایند برام باقی موند و تبدیل شد به یه پسری که در عین معمولی بودن برای شخص من جذاب بود. می دونستم که پامو از گالری بذارم بیرون دوباره دیدنش دیگه خیلی بعیده. گذشت... و هرچی بیشتر زمان می گذشت رامین برام محوتر شد و دیگه رو به فراموشی رفت.
دو هفته پیش بود، که برای تبلیغ کانال تلگرامیمون دوستم بهم گفت که به ادمین این کانال که محتوای سینمایی داره یه مسیج بده بگو که تبلیغ می خوایم، من ریپورتم نمی تونم مسیج بدم...منم گفتم باشه. در کمال ناباوری ادمینش رامین بود! اولش خودمو زدم به خریت و گفتم شما آشنایین اما نمی دونم کجا شمارو دیدم! بعدش اون آشنایی داد و باهم حرف زدیم. اولش نوشته هامو خوند و خوشش اومد و بعد بحث رفت به سمت و سوی های دیگه و من بعد یک سال و نیم همه ی اعترافات احساسیمو بهش گفتم و از یک نصف شب تا چهار صبح زار زار گریه کردم... گریه ای که دلیلشو نمی دونستم و بند نمیومد، اوور دوز احساسات سرکوب شده بود به گمونم. بهم گفت همون زمانم من براش جذاب بودم که بهم لبخند می زد و اونم دوست داشت که باهام حرف بزنه. این حس ها متقابل بوده...با نامزدش بهم زده و بدجور ضربه خورده، بودن با یه آدم اشتباه اعتماد به نفسشو نابود کرده بود.
رامین علنا بهم گفت که یه مهره ی سوخته س و دیگه توان برقراری رابطه ی عاطفی با هیچکسی نداره بخاطر شکستی که خورده. تا بیست روز دیگه هم برمی گرده شهرشون چون دیگه از پس هزینه های تهران برنمیاد.
یک بار همدیگرو دیدیم توی همون گالری...خودم بودم و خودش...شک داشت که منو بغل کنه و ببوسه یا نه، استرس داشت... این بار بعد یک سال و نیم خودمو سانسور نکردم و خودم ازش خواستم که خودشو رها کنه. احساساتم آروم شد بعد تماس بدنیمون و بلاخره اون لبخندا تبدیل شد به کلمات و بوسه ها و آغوش ها.
رامین گفت دوستم باقی می مونه و پیگیر حال و احوالم و نوشته هام و این که هروقت بیاد تهران بهم سر می زنه و بهم سفارش کرد که محکم برم جلو توی تمام فعالیتام و این که وارد یه رابطه ی عاطفی خوب بشم... منم با خودم فکر کردم که چقدر سخته اینو از زبان تو شنیدن! الان ؟؟ الان که دلم می خواد همه ی عاطفه م فقط به پای تو ریخته شه، چطور می تونم به کس دیگه ای فکر کنم؟
شاید همون نظربازیا و لبخندا و همین یه دیدار زیباتر از یه رابطه ی عاطفی ای می شد که بعد مدتی از هم زده می شدیم...اینم یه جور توجیه کردن "عاقلانه" س برای مهار احساسات بی سرانجام. ما شرایطمون با هم سازگار نیست و من اینو درک می کنم و بازهم چاره ای جز تسلیم "دو دوتا چارتا" شدن نیست.

و در آخر:

 در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

 من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

 عشق داند که در این دایره سرگردانند

 حافظ





موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۶ • عالمه •
حرفای پایانی اونم از ته دل نبوده و صرفن گفته اون کلمات رو.
نمی‌دونم دنیا چرا همچینه. حداقل برای من همیشه موقعیت‌های اشتباهی پیش اومده. شایدم کلن موقعیت و شرایط درست وجود نداره.
پاسخ:
به نظر منم موقعیت و شرایط درست دیگه وجود نداره... همه چی عوضی شده و احساساتن که این وسط فدا می شن.
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۰ معلوم الحال
رامین رفت؟  :(

پاسخ:
رامین تا ده روز دیگه می ره :(( دست رو دلم نذار.....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی