فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

از شلوغی های مملکت بگم یا خواستگارم؟!

جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ

راجب شلوغی ها و اعتراضات نظری ندارم، خوشبین هم نیستم، اما مشخصه که فشارها و دردهای اقتصادی و فرهنگی بلاخره بدجور خودشو نشون می ده. بگذریم...

از خواستگارم بگم! مامانم با دوستش از کلاس بیرون اومده بودن و مشغول صحبت بودن که یه خانمی بی مقدمه میاد می گه من برای پسرم دنبال دختر می گردم... (این سبک خواستگاری برام همیشه بی معنا بوده و هست). بعد از صحبتای کلی و این حرفا، مامانم عکس منو برای مامانش فرستاد و پسرش دید و خوشش اومد. اولین بار بود تو زندگیم که توی قالب خواستگار با یکی بیرون می رم. پسره فوق لیسانس الکترونیک از لندن داره و توی شرکت کار می کنه، علاوه بر این فلسفه رو هم خیلی جدی دنبال می کنه و وضع مالی خانوادگیشون هم خوبه.

همین که فلسفه رو جدی می خونه و دنبال می کنه باعث شد ما حرف داشته باشیم باهم، چون من استرس اینو داشتم که منی که توی علوم اجتماعی و هنر هستم چطور می تونم با یه مهندس و روحیه ی فنی ارتباط برقرار کنم؟؟؟ خوشبختانه یه نگاه بین رشته ای داشت و ما خوب تونستیم بحث کنیم. جلسه ی اول بیشتر با حرفای منورالفکرانه گذشت تا خاله زنکی...از دید من که خواستگاری یه مسئله ی خاله زنکیه و همیشه حتی از فکر کردن بهش شکنجه ی روحی می شدم اما بازم خوشبختانه با این فرد همچین حسی نداشتم. توی حرفام تلویحی گفتم که من اهداف و خواسته های دیگه ای دارم که نسبت به ازدواج اولویتش خیلی بالاتره و ازدواج تقریبا اولویت آخرمه، اونم قبول کرد و گفت حق داری و من کاملا درکت می کنم. عاشق موزیک فرانسویه، عین خودم گربه عشق گربه هاس و عین خودم شدیدا کافه بازه...اونم کافه های مرکز شهر و نه بالا شهر.

جلسه ی دوم که باهاش رفتم بیرون منو برد یکی از کافه هایی که پاتوقشه، صادقانه از گذشته ش گفت، که انقد مشروب می خورده که لکنت زبان گرفته بوده و این که وحشتناک سیگار می کشیده...اما الان شش ساله که اصلا سیگار نمی کشه و مشروبم گذاشته کنار. حرف درستی که زد این بود که اینا برای یک دوره ای بود که باید می گذشت و اونم عبور کرده از این دوره. منم چنین گذشته ای رو اصلا کثیف و نابهنجار نمی دونم و کاملا طبیعی می دونم. خود منم الان دارم از یه سری چیزا عبور می کنم که احتمالا توی سی سالگی دیگه می ذارمشون کنار و خودم لای زر ورق زندگی نکردم که بگم وامصیبتا این آدم چرا همچین بوده تو گذشته ش.

وقتی که از علاقه م به سفر و ماجراجویی و یه سری کله خر بازیام گفتم براش خیلی جالب بود و به نظرش دختر جالب و متفاوتی هستم (نظر لطف ایشونه، حمل بر خودشیفتگی نشه!)

حالا نمی دونم که بار سومی در کار خواهد بود یا نه. در کل شخصیت محکم و موجهی داشت و توی باورهای خودش استوار بود...آدم دیده و دنیا دیده بود و اشتراکاتی که داشتیم باعث شد که منو خوب درک کنه و فاز منو بفهمه. اما بازم دلیل نمی شه که بگم خیلی کاریزما داشت برام و من الان جذبش شدم و الان همه چی اوکیه برم زنش شم. همصحبت خوبی بود بدون شک، اما بازم همصحبت خوب الزاما همسر خوب نمی شه. من هنوز کارهای نکرده و تجربه های نکرده زیاد دارم و دلم می خواد توی دوران مجردیم انجام بدم. حس می کنم من براش جذابم، اما می دونه که از من در حال حاضر همسر درنمیاد! بعدم با این که من پسر جاافتاده و چند سال بزرگتر از خودمو می پسندم برای رابطه اما یه جورایی هم برام پذیرفته شده نیست که اون تجربه ش از من خیلی بالاتر باشه! یه جورایی حس اینو بهم دست می ده که خب... اون همه ی دوراشو زده و هیجاناتشو گذرونده و الان دلش می خواد به ثبات برسه در حالی که من اول شور و هیجانمه. و در ضمن من آدمی نیستم که بخاطر پول و موقعیت یه نفر بخوام زنش بشم، چون من خودم موقعیت سازم و سطح خانواده م هم خوبه. نمی دونم چی می خواد بشه ولی می دونم که صرفا در حد همون همصحبت خوب و دوست کافه ای باقی می مونیم.



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۷ لیمو جیم
ارزوی موفقیت دارم برات :-)
پاسخ:
تشکر :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی