فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

خاصیت زندگی

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ

بارها و بارها پیش میاد که بیخیال هرچی هدف بزرگ و موفقیت بزرگی می شم که توی ذهنم ساختم، موفقیتایی که حتی از تصورش توی ذهنم از شدت ذوق بغضم می گیره.

کز می کنم گوشه ی اتاقم و دلم می خواد همینجا نه فقط زندگی من بلکه همه ی دنیا به پایان برسه. این جور مواقع وقتی من احساس می کنم به ته خط رسیدم، با یک جور خودخواهی مضحک دلم می خواد که همه ی دنیا هم به آخر خط رسیده باشه.

اما بعد از چند ساعت یا چند روز دوباره برمی گردم به روال عادی، انگار که یه شناگر در حال غرق شدن بدون غریق نجات خودشو نجات بده. شاید بی حکمت نیست که آدما علارغم این همه زشتی و پلیدی و ناامیدی ای که توی زندگی براشون اتفاق میفته عموما به زندگی ادامه می دن و به مرگ طبیعی و تقدیریشون می میرن. شاید خاصیت زندگی همین باشد...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

یک کتابی هست به نام جایگاه رزق انسانی در هستی
نوشته اصغر طاهرزاده
مطمئن هستم از خواندنش لذت می برید و دوباره می خواهید بخوانیدش
البته شرط لذت بردن و استفاده بردن از این کتاب، این هست که خوراک های وارد شده به ذهنمان را کنترل کنیم تا بهتر با خدا ارتباط بگیریم
قلمتان پایدار
لذت بردم ده دقیقه ای در وبتان مروری داشتم
ضمنا حیف وبلاگ نویسی مانند شما نیست که حرفهای ناپسند می زنه؟
متین و باوقار بنویسید و مطمئن باشید منظورتان را مخاطب واقعی میفهمه!
پاسخ:
لطف دارید ممنون. بهرحال حرف های ناپسند هم جزو این وبلاگه دیگه! یه جور تخلیه گاهه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی