فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

نمایشگاه نقاشی استادم

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

من چم شده بود؟ روز اختتامیه نمایشگاه استادم تا از در اومد تو پریدم بغلش و زدم زیر گریه، مریض شده بودم؟ دیوانه شده بودم؟ سر ریز احساسات بود؟ عقل و بارمو از دست دادم و باید بخوابم تیمارستان؟؟؟ خدایا چرا همچین شد؟ یه آن انگار هیچکس نبود...هیچکس حتی استادم، فقط خودم بودم و خودم و خودم و یه اسب افسار گسیخته... رم کرده... نابود شده.

هنوز نشستم توی نمایشگاه و دارم این متنو می نویسم. مجنون شدم. مجنون.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۳
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی