فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

محاله که چنین جمله ای را نشنوید

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ

فکر می کنم این جمله فراگیر باشه و احتمالا شما هم باهاش چند باری مواجه شدین. کافیه یه عادت یا حساسیت خاصی داشته باشید، مثلا توی لیوان دهنی آب نخورید یا مثلا از این که کسی بدون در زدن بیاد تو اتاقتون بدتون بیاد و یا هر عادت و حساسیت دیگه....محاله که با اراجیف و خزعبلاتی از این قبیل که "تو شوهر کنی می خوای چی کار کنی با این اخلاقت؟!" یا "کسی که می خواد باهات ازدواج کنه باید چی کار کنه؟!" مواجه نشید. اولا که تمام چارپایان روی زمین مدفوع کنن توی مغز و دیدگاه خرابتون که ازدواج فقط شده براتون سوژه، دوما من همینی که هستم و اون یابویی که می خواد بیاد سمت من باید همینطور که هستم منو بپذیره. نمی خواد؟ راه باز جاده دراز هرررررری.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۹
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

انگار تنها هنر زن ازدواج کردنه و هر زنی محکومه به ازدواج کردن!!!
پاسخ:
والا بخدا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی