فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

٩ فروردین

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ق.ظ

از سفر اول برگشتم و در حال حاضر در سفر دوم هستم. هر دو جا برام آشنا و دوست داشتنی هستن و یه جورایی تعطیلات نوروز برام گره خورده به سفر به این دو جا. بهم خوش می گذره... اما وقتی برگردم باید به استقبال تموم کردن رابطه ی عاطفیم برم، رابطه ای که از آذر ماه توش هستم و از همون اولش هم تیکه ی من نبود. فعلا بینمون سکوت برقراره و من حس می کنم این سکوت علامت پایانه. امیر هم مطمئنا به این نتیجه رسیده که نمی تونه منو تبدیل کنه به اون چیزی که خودش می خواد، ما حقیقتا متفاوتیم و این رابطه رابطه بشو نیست. 

بهم خوردن این رابطه طبیعتا برام کمی تلخه، اما خوشبختانه خصوصیت خوبی که دارم اینه که روابط ناکامم رو به چشم یک تجربه و درس نگاه می کنم و چندان براشون سوگواری و عزاداری نمی کنم. 

علاوه بر این داستان، این روزا هم سالگرد رابطه م با اون امیره... آدمی که لیاقت احساس و عاطفه رو نداشت و همه ی هم و غمش زیر نافش بود و بس. 

حقیقتا آدما مثل آب خوردن میان و میرن... میرن... جوری که انگار هیچوقت نیومده بودن و چه راحت اون بتی که ازشون احیانا ساخته بودیم متلاشی می شه و نقاب از چهره ی منحوسشون میفته... و تازه دوزاریمون میفته که اینا هم یه گهی مثل بقیه ن.

یه جمله ای هست که می گه یه رابطه ی بد حداقل اینو بهتون می فهمونه که چه چیزایی رو توی رابطه ی ایده آلتون نمی خواین.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی