فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

جوک های دوران بچگیم

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۲۷ ق.ظ

برای این که نرخ دلار یه کم یادمون بره...

* مورچهه می ره تو کون فیله، فیله بهش می گه تو کون من رفتی چی کار کنی؟ مورچهه می گه اومدم چس فیل بخورم.

* دوتا پسر داشتن باهم حرف می زدن یهو یکیشون از اون یکی می پرسه “بابات دُکون داره؟” می گه نه “یه کون” داره.

* دختره با مامانش می ره حموم، مامانه یهو می گوزه، دختره می گه اووو اوووو به بابا می گم! اووو اووو به بابا می گم! مامانه هم می گه اگه قول بدی به بابا نگی برات یه پیرهن خوشگل می خرم. دختره قبول می کنه، مامانه پیرهنو می خره، دختره می پوشه می ره مهمونی همه می گن چه خوشگله و آخر سر جلوی همه اعلام می کنه که "این پیرهنو که می بینید تنمه حاصل گوز ننمه".

* جنگ بین میوه ها در می گیره. خیاره کشته می شه، پرتقاله داد می زنه به گوجه می گه "حاجی سیدتو کشتن". 

* گوجهه از خیابون رد می شده ماشین می ره روش رب می شه.

* یه چینیه و پرتغالیه داشتن می دویدن یهو می خورن بهم، چینیه می شکنه، پرتغالیه نصف می شه.

بله، اینارو برای خودمون صدها هزار بار می گفتیم و احساس باحالی مفرط می کردیم از این جوکای خنک. 

#الکی_بخندیم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

الکی خندیدیم :)))
پاسخ:
آفرین :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی