فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

مرز بی حسی

پنجشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ق.ظ

بی حس شدم، سِر شدم. هیچ علاقه و انگیزه ای برای رابطه عاطفی جدید ندارم. حتی موقع خوابم دیگه اون کسانی که بهشون احساس دارم رو توی ذهنم فانتزی سازی نمی کنم. دیگه خودمو توی بغل هیچ مرد یا پسری تصور نمی کنم. همه ی دوستای پسرم برام حکم افراد بدون جنسیت رو پیدا کردن. این احتمالا نتیجه ی روابط بی سرانجامه.

اما همچین بدم نیست، مثل یه آدم آهنی فقط به خودت فکر می کنی و کار می کنی.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۳
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

درست میشه دوباره.
پاسخ:
چاره ای جز امیدواری نیست. ولی این حالت همچین بدم نیست.
سلام
ندیده بودم تا حالا اینجا رو ...
اولین باره اومدم اینجا و اولین "حال نوشت" شما رو خوندم ...
شاید به خاطر این باشه دوست دارین گمنام باشین

شاید یه روزی بازم گذرمون اینجا افتاد ، امیدوارم اونروز قشنگ ترین و بهترین حال نوشت زندگیتونو بخونم ... ان شاءالله به همین زودیا

دست حق به همراهتون
قدحتان پر از نور ...
پاسخ:
ممنون دوست عزیز.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی