فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

ریدم به... 2#

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ق.ظ

ساعت یک ربع به چهار بامداد است و من از این تریبون می خوام برینم به دخترایی که توی ذهنشون خودشونو هر لحظه و هرشب تو بغل یه پسر تصور می کنن، اونوقت میان جلو این و اون ادای تنگارو درمیارن... ریدم بهشون... که فقط از رابطه با پسر پول و ماشین و امکانات می خوان و هر آشغالیو هم که می بینن این چیزارو داره سریع دست و پاشونو گم می کنن ولی مثلا خیر سرشون می خوان وانمود کنن که آفتاب و مهتاب مارو ندیده. اینا ذهناً و دروناً فاحشه ای بیش نیستن در لباس جعلی مریم مقدس. ریدم بهشون که انقدر پوچ و فرومایه و سرتاسر تناقض هستن. نکبتا...

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۹۷/۰۲/۰۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی