فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

ببند چشمت را...

شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۳۱ ب.ظ

ببند درها را با اتاق تنها باش ببند پنجره ها را که باد می آید
ببند چشمت را به روى شب یواش بخواب روز شاد می آید

تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست
تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست...  

“میلاد درخشانی”


پ.ن: سلطنت طلب نیستم 



موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۷/۰۲/۰۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

سلام خیلی وقت بود میخواستم کامنت بزارم
خوشحالم بالاخره گذاشتم سی
منم سلطنت طلب نیستم ولی این مومیای میراث فرهنگی ماست البته تا الان اگه نسوزونده باشنش
خوشحال میشم وقتی میبینم ی نفر چند سال وبلگ نویسی میکنه
پاسخ:
ممنون از شما. قطعا همینطوره که می گید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی