فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

نمایشگاه کتاب

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

امسال که اول هفته و صبح رفتم نمایشگاه کتاب، نسبتا خلوت و خوب بود. من یک سالی آخر هفته رفتم، حقیقتا سگ صاحبشو نمی شناخت و جمعیتی بود که وول می زد. جوری که خیلی جاها ملت در هم فشرده می شدن و به سختی توی راهرو ها تردد می کردن... و دقیقا در همون روز بود که فهمیدم عده ای نه برای خرید کتاب بلکه برای خوردن ساندویچ کالباس هایدا و وقت گذرونی میان نمایشگاه. اشکالیم نداره، اما من تحمل جمعیت رو ندارم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی