فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

سفرنامه استرالیا

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۳ ب.ظ

سلام به همه، این مدت که ننوشتم یه فاصله خودخواسته از این فضا گرفته بودم تا بیشتر خودمو یه جورایی پالایش کنم بعد سفر.

سفر خوب بود، تنها سفر کردن همیشه خوبه، البته که من خونه ی برادرم بودم، اما خب، تمام گشت و گذارها رو خودم کردم چون اون سر کار بود روزا.

سفر تنها برای من این خاصیت رو داره احساس می کنم مستقلم، احساس می کنم به تنهایی از پس کارام برمیام و برای خلق لحظات و خاطرات خوب همیشه محتاج کسی نیستم، به عبارتی شادیم مشروط به وجود دیگری نیست و این حس عالیه...

روز اول که وارد شهر ملبورن شدم حس کردم هرگز نمی تونم با این شهر کنار بیام و بی اصالته... و با این که می دونستم سفر یک ماهه س و من برمیگردم ایران و برای همیشه از تعلقاتم دل نکندم، اما همش به این فکر می کردم که اگر یه روزی بخوام برم برای ادامه تحصیل و... برم چقدر سخت خواهد بود. توی هواپیما و اون پرواز چهارده ساعته با خودم همین فکرا رو می کردم و تک تک افراد و مکان هایی که بهشون دلبستگی داشتم رو توی ذهنم مرور می کردم و بغض می کردم. 

رسیدم استرالیا، فرودگاه ملبورن امنیتیه، توی صف چک کردن پاسپورت که ایستادی اصلا نباید با گوشیت حرف بزنی یا مسیج بدی یا حتی اینستاگرام و توییتر و... چک کنی. موقع خروج هم سفید پوستا و اروپاییا از قسمت خروج عادی می رفتن و مایی که موهای مشکی و پوست گندمی داریم و از اون مهمتر، پاسپورت یه کشور شرقی رو داریم باید از قسمت خروجی ای می رفتیم که سگ چمدونمون رو بو می کرد. چنین چیزی هیچ مبنایی نداره جز نژاد پرستی و پیشداوری منفی راجب اهالی کشورهای خاورمیانه! البته من تا حد زیادی بهشون حق می دم چون هرچی گند و گه و کثافته از خاورمیانه بلند می شه.

شب اول یه کمی برام غریب بود همه چیز، اما از روز دوم احساس کردم ملبورن به معنای واقعی خونمه... با سگ برادرم عجیب انس گرفتم و همین الانم دلتنگشم، شروع کردم به گشت گذار در شهر و موزه ها و گالری ها و کافه ها. استرالیا یه کشور نوپا و مهاجر پذیره که همه جای شهر به نظرم وصله پینه س... درست مثل آدماش، که از هر جای دنیا اومدن. حتی اونایی هم که الان استرالیایی به حساب میاد اجدادشون انگلیسیه. درواقع استرالیایی اصیل aboriginal هستن که پوست تیره و موهای مشکی دارن و زندگی قبیله ای دارن و این انگلیسی ها اومدن اینها رو به حاشیه روندن و خیلیاشونو کشتن و الان صاحب این سرزمین شدن! استعمار...

به نظرم توی استرالیا خیلی از اصالت نمی شه حرف زد و این خودش شاید یه ویژگی مثبت باشه، چرا که تو می تونی مهاجرت کنی به این سرزمین و از نو همه چیزتو بسازی، حتی هویتتو.

زندگی برادرم رو دوست داشتم، کنار دوست دخترش یه  زندگی بدون حاشیه و آروم و روی روالی داشتن... با خودم فکر می کردم اگه آدم کار مورد علاقه ش رو داشته باشه با یه درآمدی که کفاف زندگیرو بده و به دور از آدمای مزخرف و حرف مفت مردم زندگی کنه، واقعا دیگه چی از زندگی می خواد؟؟

در تنهایی این سفر خودم رو بیش از پیش شناختم و توی خیلی چیزا مصمم تر شدم و البته به این نتیجه رسیدم که دوری از برادرم توی این چند ساله یعنی دوری از یه داشته ی ارزشمند و بزرگ... یک پشتیبان واقعی، همین منو غمگین می کرد. صبح ها با سگ برادرم تنها بودم و همش در حال چلوندنش بودم و لحظه هایی که می خواستم بزنم بیرون و برم برای گشت و گذار اون نگاهی که به من می کرد بهم عذاب وجدان می داد. اما ظاهرا همچین که من پامو می ذاشتم بیرون اونم می خوابید و غم و اندوه چندانی رو حس نمی کرد!

به محیط پیرامونم دقت می کردم و هر چه قدر بیشتر دقت می کردم و بیشتر بهم خوش می گذشت، بیشتر غمگین می شدم برای ایران و حسرت می خوردم به این که چرا یه سری آزادیای ابتدایی رو نباید توی کشور خودم داشته باشم؟ توی ملبورن راحتم و این خانه زیباست، اما دریغا که خانه ی من نیست...

یک ماه خیلی زود سپری شد و من باید برمی گشتم ایران، من زیاد خارج از کشور بودم و حتی مدت زمانای بیشتر از یک ماه هم از ایران دور بودم و عادت دارم به این مسئله. اما برای اولین بار بود که اصلا دلم نمی خواست برگردم ایران... حتی این وسوسه اومد سراغم که همه چیزو رها کنم و بمونم استرالیا، چون کشورم رو یه کوچه ی بن بست می دیدم و اخبار بدی که هی از ایران بهم می رسید منو ناراحت تر و نگران تر می کرد. جالبی ماجرا اینجاست که روزی که می خواستم بیام استرالیا برای تعلقاتم داخل ایران گریه کردم، و حالا روزی که می خواستم برگردم ایران برای تعلقاتم توی استرالیا گریه کردم... برای فردگرایی ای که اونجا حاکم بود، برای استقلالی که می شد اونجا داشته باشم، برای آزادی پوشش، برای برادرم، دوست دخترش، سگش، اون خونه ی چهل متری دوست داشتنی و.... 

برگشتم... چون چاره ای نبود، چون کارایی رو باید اینجا به اتمام برسونم و بعد برم... و البته، باز برگردم ایران، چون تهش هرجا که باشم و خوش باشم اگر کشورم حال خوشی نداشته باشه منم خوب نیستم (می دونم حرف شعاری ایه). ایران این مزیت رو داره که باهم می تونیم گریه کنیم، نه تنهایی.

سفر یک روز و نیمه هم به شهر سیدنی داشتم و می تونم بگم این شهر جا باز کرد توی قلبم. اما نمی تونم بگم سیدنی رو بیشتر دوست دارم یا ملبورن... هر دوشونو یه اندازه دوست دارم.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۶
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۲ معلوم الحال
such a wow :)
ایشالا هر چه زودتر برید و عاقبت بخیر بشید .. موندن توی ایران اخر و عاقت نداره!
پاسخ:
مرسی از تو! :-))
چقدر قشنگ و دوست داشتنی:-)
پاسخ:
مرسی :-))
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۴ منی ک من نبود
خوشحالم ک سفر خوبی داشتید                  دلم میخواست کتاب خوندنو بزارم کنار اخه هرچی بیشتر میخونم بشتر به فلاکت و نکبتی که دچارشیم پی میبرم
پاسخ:
از فلاکت ها باید فرصت ساخت!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی