فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آخرین مطالب

۱۴ مرداد

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۳ ق.ظ
یکی از اساتید اطلاعیه ی جلسه ی نقد یه کتاب رو گذاشته بود توی اینستاگرامش. عنوان کتاب رو دیدم، ذوق زده شدم، موضوعش درمورد یکی از دغدغه های ذهنی من بود، اسم نویسنده ش رو دیدم، بیشتر ذوق کردم چون یه کتاب خیلی جذاب ازش خونده بودم. مصمم شدم توی جلسه شرکت کنم که چشمم افتاد به اسم ناقد کتاب و درواقع سخنران جلسه، اون آدم فرومایه و آشغال صفتی که یک سال عاشقش بودم بود... یه دفعه شبیه آدمی  که اسهال داره و باید هرچی سریع تر بره توالت و برینه شدم. به جلسه نخواهم رفت.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی