فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

آرامش و اعتماد به نفس بعضی آدما

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۴۲ ب.ظ

یه فامیل داریم که آرامش و خوشبینی رو به حد اعلاش رسونده و ذره ای استرس و سختگیری توی وجود این زن دیده نمی شه. چندین بار که خونه ی ما مهمون بود وقتی رفت دستشویی چنان بلند گوزید که یه بارش یکی از مهمونا که در حال حرف زدن بود حرفشو قطع کرد. وقتیم از دستشویی میاد بیرون چنان با اعتماد به نفس میاد می شینه که انگار نه انگار. در حالی که هر آدم دیگه ای بود از خجالت نمی تونست از مستراح بیاد بیرون و همونجا سیفونو رو خودش می کشید.

با خودم فکر می کنم ترس از شنیده شدن صدای گوز از دستشویی واقعا شرم بیجاییه و این در حالیه که ما برای پنهان کردن چنین چیز طبیعی ای الکی شلنگ آبو باز می کنیم. که چی؟؟ دستشویی مگه جای این کار نیست؟؟ گاهی واقعا به راحتی و بیخیالی این بشر در هر چیزی حسرت می خورم. اگه ذره ای آرامش این آدمو توی زندگیم داشتم الان توی ۲۵-۶ سالگی انقد اعصابم ضعیف نشده بود.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۴
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی