فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

الهام

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۷ ب.ظ

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آخر حرفای بی محتوا و مزخرفش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”. 

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۹
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۲)

چند پست دنبالتان کردم ولی چیزی دستگیرم نشد
قلمتان پایدار باشه ولی توصیه می کنم چیزی بنویسید که یک فایده برای مخاطب داشته باشه
موفق باشید
پاسخ:
بستگی داره چه چیز رو فایده بدونید. این وبلاگ کلاس اخلاق و خودشناسی نیست. گاهی نکاتی که به تجربه بهش رسیدم رو لابه لای پستام میارم، شاید مخاطبی اونارو با ارزش بدونه. گاهی هم وبلاگم حکم دفتر خاطرات و تخلیه گاه رو برام داره. هرکس دوست داره دنبال می کنه هرکی هم نه که هیچی.
از بس که تلویزیون، سریال‌های مشابه «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» پخش کرده، مردم انتظار دارن از لابلای پست‌های ما بتونن جزوه و نکات کنکوری بنویسن -_-
پاسخ:
والا به خدا  -__-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی