فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

پیرزنی در مترو

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۱۳ ب.ظ

بعد کلاس تاریخ هنر یه راست رفتم کافه. مدت هاست که رسم تنها کافه رفتن رو برای خودم دارم. تو یکی از خیابونای مرکز شهر قدم می زنم و توی دلم هی قربون صدقه ی خونه های قدیمی می رم و با حسرت نگاهشون می کنم. پیش خودم آرزو می کنم که ای کاش یکی از این خونه ها برای من بود و من توش فقط نقاشی می کردم و می نوشتم و پژوهش می کردم. حقیقتا از زندگی چی می خوام؟ مگه چیزی غیر از این می خوام؟ 

سوار مترو می شم و به سمت خونه راه میفتم. یه دفعه چشمم میفته به پیرزنی با پوست سفید، صورت و اندام استخونی و موهای مجعد طلایی و آرایشی که صورتش رو بی نهایت ملیح کرده بود. یک آن انگار از زمان و مکانی که توش بودم قیچی شدم و پرتاب شدم وسط پاریسِ صد سال پیش. شک داشتم که اصلا ایرانی باشه تا این که یکی از مسافرا که جاش رو داد بهش گفت "نه، بفرمایید...ممنون". مانتوی سبز ملایم و شال طوسی ملایم سرش بود، اون لحظه به نظرم زیباترین زن و خوش لباس ترین زن دنیارو داشتم می دیدم. تمام مدت نگاهش می کردم، هی تو دلم دعا می کردم که زودتر یا دیرتر از من پیاده نشه. رسیدیم به ایستگاهی که باید خط عوض می کردیم، اونم با من پیاده شد. انگار دنیا رو بهم دادن، حسم بهم می گفت ایستگاه نهاییمون یکیه. نامطمئن قدم برمی داشت و مدام تابلوهای راهنما رو نگاه می کرد. رفت قسمت انتهایی ایستگاه وایساد. منم اون سر وایساده بودم، تردید داشتم که لزومی داره تا این حد پیگیرش باشم یا نه. تا این که قطار از راه رسید و من سریع خودمو رسوندم به اون سر ایستگاه تا باهاش توی یه واگن باشم. اما در نهایت سوار واگن مردونه شدم چون می ترسیدم یه وقت قطار بره. رسیدم به ایستگاه دم خونمون، از بالای پله برقی به آدما نگاه کردم، دیدم داشت میومد، ذوق زده شدم، احساس می کردم وظیفه دارم که مراقبش باشم، احساس می کردم تا جایی که می شه باید از انرژی مثبت وجودش استفاده کنم. چند ثانیه بیرون ایستگاه وایسادم تا اونم برسه، پشت سرش قدم زدم تا رسید به میوه فروشی و رفت داخلش برای خرید. توی دلم ازش خداحافظی کردم و رفتم. به راستی به این زمان و مکان تعلق نداشت... اینجا چه می کرد؟ جاش توی نقاشیای نقاشایی بود که خیابونای پاریس رو به تصویر می کشیدن. حکم طلایی رو داشت که افتاده بود وسط یک مشت شن و ماسه و سنگ ریزه. 

به وسطای کوچه ی تاریک می رسم و پشت سرمو نگاه می کنم تا شاید دوباره هم مسیر شده  باشیم. نبود... و من توی دلم یه بار دیگه ازش خداحافظی کردم.

پ.ن: نقاشی از پیسارو 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

دیشب که برام پیام گذاشتی اومدم وبلاگت و چند ساعت متوالی همه پستاتو خوندم🙂 حقیقتا باهات حال کردم. دمتم گرم. 
پاسخ:
مرسی عزیزم. خیلی مخلصم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی