فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

به تاریخ 28 شهریور، آغاز 26 سالگی

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ

هر سال که به سنم اضافه می شه بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ناچاریم برای خیلی چیزا صبوری کنیم. درواقع صبر کردن یه فضیلت نیست یه اجباره، چون انگار منطق زندگی بر این مبناست.

بیست و شش سالگیم به نظرم آغاز یه تغییر نسبتا بزرگ خواهد بود و تکلیف خیلی مسائل توی زندگیم معلوم خواهد شد. خوشحالم که خیلی افراد و خیلی کارا دیگه برام هیچ جذابیتی ندارن و من از اون مراحل دارم عبور می کنم.

خوشحالم که خیلی آدمایی که لایق دوستی و ارتباط نبودن خود به خود و با پای خودشون از زندگیم رفتن بیرون. ازشون شدیدا تشکر می کنم.

خوشحالم که اصلا برام مهم نیست که کی داره چی کار می کنه و کی در چه وضعیتیه و گاهی با دیدن ظواهر پر زرق و برق زندگیشون پیش خودم فکر کنم که وااااای چه زندگی خوبی دارن. این چند ساله بهم ثابت شده که قضای مجازی دروغگوترین چیز روی کره ی زمینه و بطن زندگی آدما هیچوقت به این قشنگی و رنگارنگی نیست. حرف مفت و شعار روشنفکری که الی ماشالله همه خوب بلدن. دیگه تهوع آور شده.

خوشحالم که دیگه برام مهم نیست که کی دوست داره با من رفت و آمد کنه وکی دوست نداره (البته از اولشم چندان مهم نبود). هرکی که منو دوست داشته و برام ارزش قائل بوده رابطه ش رو باهام حفظ کرده و من از این روند راضیم. هیچ رفتنی منو اذیت نمی کنه چون یاد گرفتم خیلی آدما هیچ اهمیتی توی زندگی آدم ندارن و اکثر روابط مقطعی هستن. 

خوشحالم که قدرت تشخیصم رفته بالا و آدمای عن و گهی رو از آدمای درست (که تعدادشون خیلی کمه) تفکیک می کنم.

باز هم خوشحالم که انقد شخصیت مستقلی تا الان داشتم که به هر رابطه ی تخمی ای به صرف تنها نبودن تن ندادم. رابطه ی اشتباه داشتم، اما به چشم تجربه بهش نگاه کردم و خوشبختانه زود ازشون اومدم بیرون.

خوشحالم که یکی از افسانه های فرهنگی و احمقانه ای که نه تنها توی ایران، بلکه توی خیلی از جوامع هنوز یک تابو هست رو با دستای خودم و برای شخص خودم شکستم... افتخار می کنم. اما دیگران باید برای خودشون یه فکری بکنند.

حسم مثبته، احساس می کنم به زودی خیلی افکار و اتفاقات کهنه می رن کنار و دنیای جدیدی به روم باز می شه. نمی دونم به چه سمت و سویی دارم می رم، اما می دونم که فقط باید برم.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۸
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۳)

جز صبر چاره ای نیست
تبریک میگم. یک قدم دیگه به مرگ نزدیک شدی.
تولدت مبارک
خوبه که به فرایند بزرگ شدنت حس مثبتی داری
پاسخ:
ممنونم. امیدوارم اتفاقات مثبتی هم بیفته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی