فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

معذب نبودن

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۴ ب.ظ

وقتی خسته و نابودیم، وقتی آدم می خواد رها باشه و از این زندگی شهری ای که همش دست و پای آدم بسته س و بدن ها معذبه آزاد بشه، گاهی خیالاتی به سرم می زنه که حتی فکر کردن هم بهش برام آرام بخشه...

دلم می‌ خواد لخت بشم برم تو دریا بشاشم... به یاد بچگی در دریای خزر. بشاشم و بشاشم. خیلی راحت، خیلی بی خیال، خیلی بی سانسور... ای دریا که پوشاننده ی خرابکاری هایی، دلتنگتم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۵
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

دریا رفتن حال و حوصله میخواد، به جاش من تو خونه لخت میشم، راه به راه بلند میگوزم.
پاسخ:
:))))) خوب کاری می کنی! خدا قوت!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی