فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت

شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۵ ق.ظ

شنبه ی این هفته ای که گذشت خبر فوتش رو توی پیج اینستاگرام کافه ای که چهار پنج سال پیش پاتوقم بود دیدم. کافه ای که بسته شده، اما پیجش همچنان به راهه. ساعت نه و نیم صبح بود و من توی تخت خوابم میخکوب شدم و فقط اشک ریختم. دو سالی بود که ارتباطم باهاش قطع شده بود...

سال 92 بود که یه دختر 21 ساله بودم... از اینجا و اونجا کنده شده و چند تکه شده بودم. سوالاتم زیاد بود، بی قراری هایم بی انتها. یک روز بی هدف قدم زدم تا پارک نزدیک خونمون که دیدم کافه ای باز شده به تازگی. با یکی دو نفر گپ زدم توی کافه و اونجا بود که اون پیرمرد 60 ساله رو دیدم. خیال می کردم نویسنده س و خبر نداشتم که بازیگره. اصلا توی خاطرم نبود فیلما و سریالایی که بازی کرده بود. بی اختیار احساس کردم که باید باهاش حرف بزنم و تمام سوالاتم رو ازش بپرسم... نمی دونستم دقیقا از این ارتباط چی می خوام، ولی می دونستم که یه تاثیر مهمی توی زندگیم می ذاره. 

از همون روزا بود که شدم یه کافه نشین و این مرد با خوشرویی و حوصله ی زیادش چیزها به من یاد می داد. با وجود شخصیت سطح بالا و سواد زیادی که داشت به شدت خاکی بود. طنز خاصی هم توی ادبیاتش بود. 

به همین راحتی یه مقطعی شد مهمترین آدم زندگی من... طوری که تمام جیک و پوک زندگی من با این آدم بود و بس. شد یه تکیه گاه توی روزای خاکستری جدایی و تاب خوردن بین ایران و اون کشور. جوابگوی من بود، در هر شرایطی... از سوالات فلسفی و اجتماعی گرفته تا دادن اطمینان خاطر بابت پاس کردن امتحاناتم. هیچوقت فراموش نمی کنم که مثل یه بچه ی لوس و ننر وقت و بی وقت بهش زنگ می زدم تا با اون صدای منحصر به فرد و محکمش بهم بگه که "مطمئن باش پاس می شی، شک نکن." به محض این که می گفت "الو" انگار تمام استرس ها و ترسام می ریخت... تشنه ی همین بودم. همین... فراموش نمی کنم که چقدر بی منت با من تماس می گرفت وقتی توی درسام به کمکش احتیاج داشتم و چقدر توی کافه  دستنوشته های مبتدی و بدقواره م رو می خوند و راه و چاهو نشونم می داد. چقدر حتی توی روابط عاطفیم منو راهنمایی کرد و کمکم کرد از خیلی چیزا عبور کنم. چقدر جاهایی که داشتم کله خر بازی درمیاوردم صادقانه بهم می گفت که داری اشتباه می کنی. با لحن دوست داشتنیش بهم می گفت "قراضه ی نیم وجبی... کله خر."

مجرد بود و هیچوقت ازدواج نکرده بود، رابطه ی ما هیچوقت عاشقانه نبود، پدر و فرزندی هم نبود، شاید بشه گفت مابین دوستانه و استاد و شاگردی... دلم نمی خواد عنوانی روش بذارم. خوب یادم میاد که پدر و مادرم با وجود فکر بازی که داشتن نشست و برخاست با این آدمو برای من صلاح نمی دونستن... هیچ شناختی ازش نداشتن، ولی کلیشه های احمقانه و عدم درک درست از عمق یه رابطه باعث یاوه گویی می شه خیلی وقتا. بعضی مواقع احساس می کنم که چقدر طرز تفکر پدرانه و مادرانه (به خصوص مادرانه) می تونه توی بعضی زمینه ها مبتذل و بچگانه باشه. قطعا دیدن هرچیزی و هر رابطه ای از دریچه ی "خطری برای فرزند" خیلی تهوع آوره. با قاطعیت تمام می گم افرادی که به من چیزی یاد دادن به مراتب برای من محترم تر از کسانی هستند که صرفا در حقم دلسوزی کردن. بی شک کسیو که به من شنا یاد می ده رو بیشتر مدیونشم تا کسی که منو فقط از امواج و عمق دریا می ترسونه.

دو سال پیش بود که گوشیم خراب شد و شماره ش از تو گوشیم پاک شد. امید داشتم که شاید مثل خیلی اوقات که اتفاقی توی کافه ها یا پارک های نزدیک خونمون می دیدمش دوباره ببینمش و کلی ذوق کنم. دلم می خواست بهش بگم این دو ساله خیلی چیزارو پشت سر گذاشتم و خیلی عوض شدم. دلم می خواست بشینم از اتفاقات جدید و چیزای جدیدی که یاد گرفتم براش بگم. اما ندیدمش... خیال کردم رفته امریکا پیش خانواده ش. ته ذهنم همیشه به یادش بودم و امید داشتم که بلاخره یه روز اتفاقی می بینمش. دو سه هفته پیش بود که داشتم توی پارک قدم می زدم که دیدم  یه پیرمردی روی نیمکت نشسته، یه آن فکر کردم خودشه و از شدت خوشحالی می خواستم پرواز کنم سمتش و با تمام وجودم بغلش کنم و بگم خیلی چیزا عوض شده و من از این تغییرات چقدر خوشحالم. اما زهی خیال باطل، اون نبود. 

شنبه صبح بود که خبر فوتش رو خوندم، در سکوت و غرور فوت کرده بود، خیلی باوقار... در رسانه ها هیچ خبری ازش نشد. گمنام زندگی کرد و گمنام رفت. هر خصوصیتی که یه هنرمند درست حسابی باید داشته باشه اون توی وجودش به بهترین نحو داشت، اما هیچوقت یه سلبریتی نشد. مرگش هم مثل زندگیش برام تداعی کننده ی یه تنهایی باشکوه و غرورآفرین بود. 

از مرگش بغضم شکست، نشد حرفام رو بزنم بهش، اما تمام روز احساس می کردم که اگه گریه کنم و بی تابی کنم عصبانی می شه و وقتی می رم سر پایان نامه م و مثل بچه آدم به کارام می رسم با همون لبخند اطمینان بخشش بهم نگاه می کنه می گه "قراضه ی نیم وجبی...".

مرگش اما یه چیزو بهم گوشزد کرد که من تهش یه آدم خوش شانسم که تونستم از همچین آدم قابل احترامی چیزای زیادی یاد بگیرم و افراد قابل احترام و تاثیرگذار دیگه ای هم دور اطرافم تا بحال زیاد بوده. 

از مرگش دلم شکست، اما می دونستم که چاره ای ندارم چرا که با دوتا چیز گریزناپذیر مواجهم، یکی مرگ و یکی گذر زمان. عجیب دلم پرتاب شد به سالای 92 و 93... به اون عصرهای پاییزی و زمستونی ای که گاهی پیرمردی با کلاه شاپو منو از کافه تا خونمون پیاده می رسوند و دوباره برمی گشت کافه... بی منت. 

پ.ن: خدارو شکر که دوتا کتاب برام خریدین و امضا کردین، خداروشکر که دستنوشته هاتون رو دارم تو اون دفتر صورتی رنگ. دستنوشته ها نمی میرند.


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۱
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی