فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

فریادهای یک مجسمه

نظاره گری که دیگر نمی خواست نظاره گر باشد

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

این عشقه؟ نمی دونم

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۶ ق.ظ

می گن عشق شاخ و دم نداره که... همین که چند ساعت گوشی طرف در دسترس نباشه و قبلش برای یه کار خیلی جزئی رفته باشه دادسرا و تو با هزار و یک توهم و داستان علمی تخیلی تو ذهنت فکر کنی که طرف بازداشت شده و معلوم نیست الان تو چه وضعیتیه و قراره کی آزاد شه و با همین توهمات اشک بریزی و به این و اون زنگ بزنی که چه خاکی تو سرم بریزم؟... همین عشقه. همین عشقه که از استرس نبود و بی خبری ازش کمر درد و پا درد و صدتا درد عصبی بگیری... و در نهایت یهو ببینی که آنلاین شد و بلافاصله بهش زنگ بزنی و اون بگه گوشیمو دزدیده بودن ببخشید نگرانت کردم... و تو پای تلفن گریه کنی و خدا رو شکر کنی که حالش خوبه و همه ی اون‌ تخیلات وحشتناکت از بیخ و بن الکی بوده و ففط گوشیشو دزدیده بودن. 

همه ی این ها در عرض سه ساعت اتفاق افتاد و من اینجوری غش و ضعف کردم. سه ساعتی که کل روزمو جهنم کرد و با این که خبر سلامتیشو بهم داد همچنان گریه می کردم... شاید همین عشقه. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۳۰
مجسمه ی متحرک

نظرات  (۱)

خوبه که هست.
قدر بودنش رو بدون. اسمش هر چی که هست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی